لينکستان  مصاحبه و تحليل  صفحه اصلي  تذ کره البلاگ  اخبار اينترنت و کامپيوتر  كاريكاتور  پاسخ به سئوالات فني  پيام به جارچی 
 

ايميلتان را وارد كنيد تا ارسال مطلب جديد را به شما خبر دهيم


powered by Bloglet



Saturday, January 06, 2007

٭٭٭

وایلایی ست آنجا ..
آنجا که نمکزار شده است
از شوری اشک کودکان
زخمی سوزناک
بر تن و دل ها نشسته است
دوران سیاهی ست
سنگینی اش شانه ها را
میشکند
دلهای مردان را نیز
انبوه رنج های طولانی
آویخته از وجودشان
تازیانه میزند روح را..
واویلایی ست آنجا...
شلاق حادثه
بر قامت راست فرزندان آن دیار
فرود میآید
و میسوزاند و پر خون میکند
آن خاک پاک را...
واویلایی ست آنجا
لبنان و فلسطین آری واویلایی ست ..
اما ...
بر دوش میکشند
همواره درد کبود را
رزم بود و نبود را ....
..............................................
bache mahal

٭٭٭

وایلایی ست آنجا ..
آنجا که نمکزار شده است
از شوری اشک کودکان
زخمی سوزناک
بر تن و دل ها نشسته است
دوران سیاهی ست
سنگینی اش شانه ها را
میشکند
دلهای مردان را نیز
انبوه رنج های طولانی
آویخته از وجودشان
تازیانه میزند روح را..
واویلایی ست آنجا...
شلاق حادثه
بر قامت راست فرزندان آن دیار
فرود میآید
و میسوزاند و پر خون میکند
آن خاک پاک را...
واویلایی ست آنجا
لبنان و فلسطین آری واویلایی ست ..
اما ...
بر دوش میکشند
همواره درد کبود را
رزم بود و نبود را ....
..............................................
bache mahal

٭٭٭

وایلایی ست آنجا ..
آنجا که نمکزار شده است
از شوری اشک کودکان
زخمی سوزناک
بر تن و دل ها نشسته است
دوران سیاهی ست
سنگینی اش شانه ها را
میشکند
دلهای مردان را نیز
انبوه رنج های طولانی
آویخته از وجودشان
تازیانه میزند روح را..
واویلایی ست آنجا...
شلاق حادثه
بر قامت راست فرزندان آن دیار
فرود میآید
و میسوزاند و پر خون میکند
آن خاک پاک را...
واویلایی ست آنجا
لبنان و فلسطین آری واویلایی ست ..
اما ...
بر دوش میکشند
همواره درد کبود را
رزم بود و نبود را ....
..............................................
بچه محل

٭٭٭

وایلایی ست آنجا ..
آنجا که نمکزار شده است
از شوری اشک کودکان
زخمی سوزناک
بر تن و دل ها نشسته است
دوران سیاهی ست
سنگینی اش شانه ها را
میشکند
دلهای مردان را نیز
انبوه رنج های طولانی
آویخته از وجودشان
تازیانه میزند روح را..
واویلایی ست آنجا...
شلاق حادثه
بر قامت راست فرزندان آن دیار
فرود میآید
و میسوزاند و پر خون میکند
آن خاک پاک را...
واویلایی ست آنجا
لبنان و فلسطین آری واویلایی ست ..
اما ...
بر دوش میکشند
همواره درد کبود را
رزم بود و نبود را ....
..............................................
بچه محل

٭٭٭

وایلایی ست آنجا ..
آنجا که نمکزار شده است
از شوری اشک کودکان
زخمی سوزناک
بر تن و دل ها نشسته است
دوران سیاهی ست
سنگینی اش شانه ها را
میشکند
دلهای مردان را نیز
انبوه رنج های طولانی
آویخته از وجودشان
تازیانه میزند روح را..
واویلایی ست آنجا...
شلاق حادثه
بر قامت راست فرزندان آن دیار
فرود میآید
و میسوزاند و پر خون میکند
آن خاک پاک را...
واویلایی ست آنجا
لبنان و فلسطین آری واویلایی ست ..
اما ...
بر دوش میکشند
همواره درد کبود را
رزم بود و نبود را ....
..............................................
بچه محل

٭٭٭

وایلایی ست آنجا ..
آنجا که نمکزار شده است
از شوری اشک کودکان
زخمی سوزناک
بر تن و دل ها نشسته است
دوران سیاهی ست
سنگینی اش شانه ها را
میشکند
دلهای مردان را نیز
انبوه رنج های طولانی
آویخته از وجودشان
تازیانه میزند روح را..
واویلایی ست آنجا...
شلاق حادثه
بر قامت راست فرزندان آن دیار
فرود میآید
و میسوزاند و پر خون میکند
آن خاک پاک را...
واویلایی ست آنجا
لبنان و فلسطین آری واویلایی ست ..
اما ...
بر دوش میکشند
همواره درد کبود را
رزم بود و نبود را ....
..............................................
بچه محل

٭٭٭

وایلایی ست آنجا ..
آنجا که نمکزار شده است
از شوری اشک کودکان
زخمی سوزناک
بر تن و دل ها نشسته است
دوران سیاهی ست
سنگینی اش شانه ها را
میشکند
دلهای مردان را نیز
انبوه رنج های طولانی
آویخته از وجودشان
تازیانه میزند روح را..
واویلایی ست آنجا...
شلاق حادثه
بر قامت راست فرزندان آن دیار
فرود میآید
و میسوزاند و پر خون میکند
آن خاک پاک را...
واویلایی ست آنجا
لبنان و فلسطین آری واویلایی ست ..
اما ...
بر دوش میکشند
همواره درد کبود را
رزم بود و نبود را ....
..............................................
بچه محل



Thursday, April 13, 2006

٭٭٭

ژل !!

یه وبلاگ

یک جوان می زیست اطراف ونک

موقع هر انتخابی دو به شک

صاحب آرایش بسیار بود

اشبه الناس الی " گلزار" بود

مادرش فرمود : سنت گشته بیست

هیچ عذری بابت تآخیر نیست

همسری باید که با او جفت شی

آنچنانی که پیمبر گفت شی

از همین امروز کاری می کنیم

می رویم و خواستگاری می کنیم

در جواب مادرش گفت آن جوان

ای فدای تو تمام دختران

می روم اصلاح و آرایش کنم

میروم "میکاپ" و پیرایش کنم

خواستگاری رفت او تا ماهها

اکثرآ روزی یکی ، گاهی دوتا

هرکجا رفتند تآثیری نداشت

یک بیک بر دختران عیبی گذاشت

وقت رفتن بر سرش" ژل " می کشید

بر که می گشت آهی از دل می کشید

ضمن آه و ناله و داد و هوار

اینچنین می گفت با پروردگار

هیچ کس با بنده هم نسبت نشد

ای خدا این " کیس " هم قسمت نشد

باز رفت و باز آه از دل کشید

باز رفت و باز بر مو ژل کشید

بعد چندین ماه در برج حمل

بس که ژل زد در نهایت شد کچل

بعد چندی دختری را دید و خواست

گفت این دختر تیریپ کار ماست

گفت درمان دلم را یافتم

ریسمان وصلمان را بافتم

دخترک را رفت و از نزدیک دید

خواستگاری کرد ، اما "نه" شنید

گفت اگر حتی بود قند و عسل

من گریزان هستم از مرد کچل

ای پسر پندی بگیر از این حقیر

خواه زن بستان نخواهی زن نگیر

پند دوم را بگیر از شعر من

هرچه خواهی کن ولیکن ژل مزن
لینک



Tuesday, February 07, 2006

٭٭٭

اي با وفا برادر / سقاي نام آور
اي ماه هاشميان / رخشنده شمس و اختر
اي شير بيشه ي عشق / كز تن گذشتي و سر
اي با ادب بر دوست / بر قلب دشمن آذر
ساقي دشت خونين / سالار مير و لشكر
سردار جبهه ي حق / عباس ماه منظر
كس كي چو تو وفادار / اي وارث غضنفر
عباس اي ابلفضل / حامي آل اطهر
ديدي كه روز جنگ است / آن روبرو سراسر
موج عظيم دشمن / استاده د ر برابر
مست سرور و شادي / ياران برج خيبر
اين سوي ، خط شيران/ وان سو ددان كافر
اينجا حسين و چندي / از كودكان و خواهر
سوز عطش بجانش / آن چار ساله دختر
سجاد هم فتاده / در سوز تاب و بستر
آتش گرفت جانت / چون بر نگشت اكبر
ديدي همه غمينند / از بهر سوز اصغر
.....................
در فكر غوطه ور بود / مير سپاه و افسر
مرز ميان مردي ست / يا امتحان داور
بايد وفا نشان داد / چون مالك ابن اشتر
....................
رفتي و مشك بر دست / شمشير دست ديگر
عباس آن دلاور / آن با وفا برادر
در كف نهاد جان را / بهر وفا به سرور
درس وفا نشان داد / از ابتدا به آخر
بخشيد نازنين دست / در راه عشق ، بنگر
افتاد علم ز دستش / بر خون فتاد پيكر
سالار غرق خون شد / ساقي آب آور
...........عباس عمو نيامد / شير يل آن دلاور
آهي ز سينه بر خاست / از كودكان پرپر
چشمش براه مانده / ام البنين مادر
..........تشنه درآب جان داد/ دشمن نکرد باور
آنجا مگر نمي د يد / ساقي دشت كوثر
آل محمدي را / در زير تيغ و خنجر ؟؟
.................................................
شعر از : بچه محل ... اين كوچكترين و شرمنده ترين عاشقان عباس علي
محرم 1377



Friday, January 13, 2006

٭٭٭

شما تو خانوادتون دختر خوب سراغ داريد؟

خاله شروع كرد كه:
- عصرانه خانه‌ي دايي‌جان هستيم. خانم ف هم هست.
- همان كه رفتين عروسي مفصل دخترش؟
- آره، مي‌دوني فال قهوه مي‌گيره. تو با اين لباس نمي‌توني بيايي. بايد دامن بپوشي.
- چرا؟ خوبه همين‌طوري.
- نه، همه‌ش جين و كفش پاشنه تخت و يك سيخ تو موهات؟ كي مي‌فهمي كه زني؟
- خوب حالا من چرا بايد خودمو بكشم امشب؟
- چون پسر آقاي م هم مياد.
- آقاي م كيه ديگه؟ مياد فال بگيره يا وردست فالگيره؟
- كوفت، نه مياد كه شماها رو ببينه. بايد دامن بپوشي، بيا سر كمد من و اون موها رو هم باز كن. نمي‌خواد هم سيخ‌سيخ بريزي بايد درستش كنم.
- آآآآآآآخ!! ولم كن. خب، خودم يه کاريش مي‌كنم.

------------
آقاي بهارلو، يكي از بزرگان ادبيات فارسيست. افتخار ميكنيم كه داستان كوتاهي كه همكار عزيزمان سركار خانم مرغ آمين نوشته بودند، در سايت ايشان كه يكي از سايتهاي معتبر ادبيات فارسي در اينترنت است، چاپ شده است.
همينجا از طرف خود و ساير جارچيان به ايشان تبريك عرض نموده، موفقيت بيش از پيش ايشان را از خداوند منان خواستاريم.
حاجاقا
مدير روابط عمومي جارچي



Friday, December 09, 2005

٭٭٭

توجیه

یک موقعی فکر می کردم می روم توی یک جزیره، یک کم، فقط یک کم متمدن، به قول مادر بزرگم یک آب شسته تر از جزیره ی رابینسون کروزوئه، کتاب هایم را می خوانم. با خودم فکر می کردم کتاب چی ببرم. توی یک کتابی( خیلی وقت است فکر می کنم کدام کتاب بود) خوانده بودم که یک نفر توی زندان کتاب " کجا می روی " هنریک سینکویچ را با خودش برده بوده و دور پانزدهم را شروع کرده بوده! وحشت می کردم از این فکر. اما همیشه در حال انتخاب کتاب بودم، یعنی هستم. اما این فکر را کنار گذاشتم. حکمت عملیم اجازه ی این رؤیا پردازی ها را نمی دهد. پس یک کم تحقیق کردم و یک کم خواسته هایم را ردیف کردم ببینم چه جایی مناسب تر است. مثلاً حمام داشته باشد. غذا بشود خورد. برق داشته باشد.
رو در بایستی را کنار گذاشتم. می شود هم عاشق خواندن بود هم تجملات، چرا که نه. حالا نه جای خیلی لوکس، در حد یک ویلای ده اتاق خوابه ی قرن نوزدهمی در حومه فلورانس ، بدون تلفن، با آن پنجره ها و در های خیلی بلند، کرکره های متعدد روی پنجره ها، یک کرکره به داخل باز شود یکی به بیرون. یکی می آید باغچه ها را آب می دهد، یکی نظافت می کند، یکی هم مدام فصل به فصل قهوه و چای ایتالیایی برایم می آورد، واقعاً می گویم ایتالیایی اش را می خواهم. یک وقت توی تراس طبقه ی بالا، یک وقت دم استخر، یک وقت توی ایوان پائین. چه منظره ای! چه آسمانی!
خب حالا کتاب چی ببرم. دیگر مثل جزیره ی شبه کروزوئه ای که نیست، با برنامه ریزی می روم. اولاً یک سری کتاب ها را دوباره می خواهم بخوانم .یکی در جستجو ... ی پروست است ،یکی یک دوره شکسپیر ،یکی جن نامه ی گلشیری ( این را دوبار در فلورانس می خوانم)، راستی با آن چای و قهوه ها شیرینی هم می خواهم، حالا بگذارید کتاب ها را بگویم بعد بگویم چه جور شیرینی. دیگر قرآن زین العابدین رهنما، مگس ها و شیطان و خدای سارتر، چند چاپ مختلف از حافظ. آها، یادم باشد، موبایلم را هم می برم، فقط اس ام اس، چانه نداریم. یک دست ورق هم می برم. نه همین لپ تاپم را می برم با این فال می گیرم. تو "ورد" م هم یک عالم قصه است که داون لود کرده ام و هنوز نخوانده ام، لپ تاپ اصلاً لازم می شود . به "ورد" م هم سر و سامان می دهم. " اوت لوک" م را هم حسابی مرتب می کنم. توی " درفت" ش یک موقعی یک چیز هایی نگه می داشتم، آن هم از آن کارهای واجب است. آره، لپ تاپم را می برم، چیز میز هایم را می خوانم، ایمیل می زنم، قصه می نویسم و برای سایت ها می فرستم، تا دلتان بخواهد چیز جدید داون لود می کنم و می خوانم. از دیکشنری آن لاین استفاده می کنم که دیگر بار سنگینی دیکشنری با خودم نبرم. وای ی ی، چه عالی! اما؟ پس ممکن است دم استخر و یا هر جای دیگر توی هوای آزاد نتوانم بنشینم، چه جوری به برق و اینترنت وصل شوم؟یک عالم سیم دست و پا گیر؟ پس پشت پنجره می نشینم. ده تا اتاق را چکار کنم؟ خب می روم یک هتل کوچک و جمع و جور. اصلاً آنهمه کتاب را خرکش کنم آن سر دنیا؟ همین لپ تاپ را می برم، به اندازه ی کافی چیز تویش هست. می توانم بروم اتریش اصلاً، توی یک ده رؤیایی، کنار یکی از آن دریاچه ها. نه حوصله ی زبانشان را ندارم. به خصوص اگر توی یک ده باشم هی باید بگویم "مورگن، مورگن" . جان بکنم تا حالیشان کنم اینترنت می خواهم. یک کم حالت بازنشستگی اش زیادی است. چه جوری بگم، ماجراجویی اش کم است. قصه نویسی اش به گل وبلبل ختم می شود. تازه، آدمی که می خواهد بنویسد باید دوروبرش فارسی حرف بزنند که هی برایش تداعی شود.پروست هم هر چند وقت یک بار از آن اتاق چوب پنبه کوب می آمد بیرون، فکر کنم برای الهام . خب ، چی شد؟یعنی چی؟ یعنی آن جا ها فقط می شود خواند؟ خب ، چی بگویم ...؟برای خواندن تنها که این همه خیال پردازی نکردم .نشد. دو کلمه چیز خواندن که این همه دنگ و فنگ ندارد.. اصلاً ول کن. از خیرش می گذرم .نمی شود. تازه بچه ها چی باید سر هم کنند به مردم؟ بگویند من رفتم چیز بخوانم و شاید هم یک زوری زدم و چیزی نوشتم؟ با یک چنین مادری ،کی بهشان زن می دهد؟ کی می آید خواستگاری؟ تازه آنهمه شیرینی فصل به فصل هم چاقم می کند.



Tuesday, July 19, 2005

٭٭٭

تقدیم به گنجی .. گلسرخی یی دیگر
...........................................
بی آنکه چیزی بگویم
بی آنکه کسی رابنگرم
در این سکوت
در این مهتاب شب
در گذرگاه باریک قافله ی عمر
تکیه بر درختی مویه کنان
با دلی پر تشویش نشسته ام....
آتشی قلبم را میسوزاند
مرثیه ای که ترانه ی رنج است...
اندیشه ی مرگ گرفتار کنج قفسی
که به دیدار ماه میرود
وتنها پرواز میکند...
که عقابان همیشه تنها پرواز میکنند...
مرا یارای وداع یاران نیست
این اهل درد و رنج و قلم را میگویم !!
اکبر را...
گنجی را ...
که گنجی را و گنجینه هایی
در دل و جان. نهان دارد
در بنداست ولی آزاد
شیرگونه در قفس
در میثاق استوار ...
چون گل در خواب وچون بید در تاب ...
چیزی آزارم میدهد
به روبرو مینگرم
در اندیشه ی فردا
بی خبر از حادثه هایی که در پیش است ...
.....................................................



Saturday, July 09, 2005

٭٭٭

كاش مي شد ، در درياي عشق شمس تني به آب زد
كاش مي شد ، در ميخانه ي عارفان ، با مي تن شست و دل را جلا داد
كاش مي شد ، با يخ حوض خانه ي باباطاهر ، خانه ي دل را خنك كرد و صفا داد
كاش مي شد ، روح و تن را با عطر عطارنيشابور ، عطر افشاني كرد
كاش مي شد ، دستار حافظ بر سر ، و رداي بايزيد بر تن ... سر از تن نشناخت
كاش مي شد ، قباي بوسعيد بر تن ، به را ه زد و راهي شد
كاش مي شد ، خيمه در خانه ي خيام زد
كاش مي شد ، عشق را با حلاج ، حلاجي كرد
كاش مي شد ، نسيمي ، از سوي نسيمي مي آمد
كاش مي شد ، با مستي مولانا مستانه شد ، دف زد و كف زد
كاش مي شد ، دمي با عين القضات همداني همدم شد و دم گرفت
كاش مي شد ، لحظه ها را با پير راه ، پر كرد
كاش مي شد ، چادر تنهايي خود را در علقمه ي علمدار ، علم كرد
كاش مي شد ، به پهناي بيكران دل شه نعمت الله ، قد كشيد
كاش مي شد ، شبي را با ابراهيم ادهم ، بيتوته كرد
كاش مي شد ، زير سنگ نوشته ي سر در خانه ي شيخ خرقان ، نشست و نفسي گرفت
كاش مي شد ، دستك زنان مهمان كرم پورياي ولي شد
كاش مي شد ، دست دل را گرفت ودر كوير شريعتي ، گم شد
كاش مي شد ، با ياران ، گپي زد و نفسي چاق كرد
كاش مي شد ، كه از تن بر آمد و جان شد
كاش مي شد ، كه اين نبود و .... آن شد
....................................
بچه محل

٭٭٭

نا مه اي به فرزندم.... در خيال !! به دخترم .... به پسرم .... به آنها كه هنوز نطفه اي بيش نيستند.. فرزند من ..فرزند تو ..فرزند هاي خيالي ما
دخترم ، پسرم، فرزندم ،تو هنوز كوچكتر از آني كه هواي مرا در دل داشته باشي ، زماني بود كه مي خنديدم ومي خواندم و شاد بودم، وچون مردان مست دنيا را فراموش مي كردم ، كيسه ام تهي بود اما سينه ام انباشته از عشق و محبت و دوستي ، از پيچ و خم زندگي هراسي نداشتم و از اين كوره راه مه گرفته ي زندگي مي گذ شتم بي هيچ لغزشي ، گاهي با غوغايي و خروشي ، وگاهي بي هيچ گفتگويي ،،،گاهي بيقراري در جانم رخنه ميكرد، و بر جاده هاي ناهموار، كوله بار سفر مي بستم...تاب آرام بودن نبود .. راههاي بي انتها .. و انسانهاي غريب و بيگانه .. همدم هاي موقت اين آواره ي خانه بدوش .. خسته ميان زمين و آسمان ..اينجا و آنجا ..در انتظار تقدير ..
فرزندم .. دخترم .. پسرم !! تو هنوز كوچكتر از آني كه از جدايي، رنجي به دل داشته باشي !!
شايد زماني همدگر را يافتيم ، تو مست جواني و شور ومن پير و شكسته ، ناتوان و افسرده و بال و پر ريخته،،،..
همه چيز روزي بپايان خواهد رسيد ، و جز انديشه هاو خاطره ها چيزي بر جاي نخواهد ماند ،،.....سخن گفتن براي تو كه هنوز كوچكي و تجربه هاي تلخ و خوش زندگي را لمس نكرده اي، بيهوده ست دخترم ، پسرم ، فرزندم ...
من دلمرده ام، اما جايي جاودانه در دل خود براي تو خواهم ساخت...به تو د لبسته ام ، همانگونه كه شاعري به شعرش ومستي به شرابش .
فرزندم !! دنيا بياباني ست ژرف و عجيب ، و انسانهايي عجيب تر ، وغريب ..بيهوده به آن اعتماد مكن ،ودل مبند، كه روز وداعش چه زود هنگام سر ميرسد!! از روزگاران كهن چنين بوده است فرزندم ،،همانگونه كه شب هنگام پرندگان به آشيانه باز ميگردند ، ما نيز باز خواهيم گشت ،و همانگونه كه روستا در زير نور ماه خاموش مي نشيند،ما نيز خاموش خواهيم ماند،،در دور دست تر از زمان ..
دخترم ، پسرم ، فرزندم !!
آرزوي ديدارت دل غمينم را پر كرده است، ديداري كه نميدانم فاصله اش تا كجاست ؟؟ د يداري كه در فاصله اش بسياري از مردم ميميرند،،
اگر مرا بشناسي، روزي ، از راهي كه به ديدارت مي آيم ، برايت افسانه هاي بسيار خواهم گفت ، با دلي پر درد و جاني پر ملال...
اگر نگويند: دريغ !! مردي بود كه به سفر رفت و باز نگشت !!
...................................................
بچه محل