| شعر و ادب |
|
|
لينک به ما
براي دادن لينک به جارچي
لطفا از کد زير استفاده کنيد:
كند و كاوي در ... درگذشتگان زنده قسمت اول - خیام قسمت دوم - فروغ فرخزاد قسمت سوم - استاد شهریار ******** امروز با شعرا و نويسندگان قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم قسمت ششم قسمت هفتم قسمت هشتم ******** دو مرغ بهشتی- قسمت اول دو مرغ بهشتی- قسمت دوم خبرنگاران ادبی جارچي سالك آسمان كوچه رند بچه محل حاجاقا ساده دل مسافر كوچولو نيمكت چوبي منصور مرغ آمين جاويد |
٭ ٭٭ سلام،با آرزوي شادكامي براي دوستان عزيزم، عرض شود خدمت خوانندگان محترم جارچيِ ماندگار، از اين پس مطالبي بصورت چكيده در رابطه با آشنايي بهتر با نويسندگان و شاعران و همچنين مطالبي در رابطه با آثار ادبي آنان روزهاي پنج شنبه با عنوان «امروز با شعرا و نويسندگان» به حضور محترم ادب دوستان خواهد رسيد. انشاا... كه نظرات شما سروران گرامي در مورد اشخاص خاصي كه معرفي مي شوند سازنده خواهد بود. *** تو آئينه نيستي؟ يا... خود را نمي بينم! تو آيينه نيستي؟ يا من وجود ندارم. *** رابط به شعر- رابط هنوزمان - بگو پيدايم مي كند هم اگر در تو گــُم شده باشم كه كشف ناتريني. *** .: اين خانه واژه هاي نسوزي دارد - محمّد علي بهمني :. ٭ ٭٭ واي بر تو ...كه وقتي رفتم آمدي ..... وقتي نبودم .... وقتي نيازي نبود نازم كشيدي.... و پيك و پيغامت وقتي رسيد كه وقتي و جايي براي پيوند وپيماني نمانده بود.... وقتي غنچه ي عشقت شكفت كه تمام شده بودم ... مثل مردن و خاموش شدن..... ................... شعر از: بچه محل ٭ ٭٭ از وبلاگ هذيون :ايستگاه آخر .. برای پيروزی رويای بوسه ای بی تقصير بليط بخت آزماييم را ـ امشب ـ به نام تو خريده ام که شايد اين عشق کاغذی سکه شانس من باشد هنوز ته بليط ايستگاه آخر را در جيب کتم نگه داشته ام هی امشب يک بليط قطار دزديده ام که شايد با اعلام پشيمانی ام به ايستگاه راه آهن بتوانم سياهی را به يک ودکا دعوت کنم ميخواهم امشب تمامی ريل جاده جنوب را بالا بياورم شايد فردا کارگران به احترام روز بهداشت مستی مرا باور کنند ميخواهم دستهايم را در جيب کنم سرم را پايين بگيرم از صدای قطار به لرزه نيفتم و با سوت آهنگ دلخواه ترا بزنم کنار باجه بياستم و .... انتظار پيروزی بليطم را بکشم امشب من پيروز شده ام يک استکان بيشتر به احترام پيروزی رويای بوسه ات .. سلامتی ... ٭ ٭٭ پژواك!به پايان رسيديم اما نكرديم پرواز فرو ريخت پرها نكرديم پرواز ببخشاي اي روشن عشق بر ما ببخشاي! ببخشاي اگر صبح را ما به مهماني كوچه دعوت نكرديم. ببخشاي اگر روي پيراهن ما، نشان از عبور سحر نيست. ببخشاي ما را اگر از حضور فلق، روي فرق صنوبر، خبر نيست. نسيمي گياه سحرگاه را، در كمندي فكنده ست و تا دشت بيداريش مي كشاند و ما كمتر از آن نسيميم! در آنسوي ديوار بيميم! ببخشاي اي روشن عشق، بر ما ببخشاي! به پايان رسيديم، اما نكرديم آغاز فرو ريخت پرها، نكرديم پرواز!! شفيعي كدكنيي ٭ ٭٭ ببخشا اي عشقببخشاي بر من اگر ارغوان را نفهميده چيدم، ببخشاي بر من اگر ماشه را ديدم اما، نگاه نفس گير آهو به چشمم نيامد... ٭ ٭٭ سلام به همه عزيزانم !تا بحال شش قسمت از داستان دنباله دار ليلي و مجنون را تقديم حضور شما عزيزان نموده ام . اميدوارم كمي ها و كاستي ها را كه مطمئنا ناشي از قلم ناتوان من است به لطف و كرامت خويش بر من ببخشيد . همچنان مشتاق شنيدن انتقادات شيرينتان هستم . لينك قسمتهاي گذشته را در حاشيه سمت چپ صفحه به آساني پيدا خواهيد كرد . با اينحال در ابتداي هر قسمت ، به قسمتهاي گذشته هم لينك داده خواهد شد . و اينك پس از ارائه قسمتهاي اول ، دوم ، سوم ، چهارم ، پنجم و ششم با نام و ياد خداوند عاشقان به سراغ قسمت هفتم مي رويم و در ابتدا خلاصه اي از قسمت گذشته : در قسمت ششم خوانديم كه براي ليلي خواستگاري جديد پيدا شد جواني از هر جهت برازنده به نام ابن سلام كه حاضر بود تمام ثروت و دارائيش را در طلب ليلي به تاراج عشق بسپارد . از آن طرف دست روزگار يكي از بزرگ عياران عرب به نام نوفل را به مجنون رسانيد . يكي از همراهان نوفل شروع كرد به تعريف داستان مجنون براي نوفل ... ********** قسمت هفتم داستان ليلي و مجنون يکي از همراهان که ماجراي مجنون را مي دانست داستان را براي نوفل تعريف کرد : " مي گويند در عشق دختري ازيکي از شهرهاي اطراف ديوانه شده و سر بکوه و بيابان گذاشته . روز و شب در اين حوالي مي گردد و با وزش هر باد يا عبور هر ابري از جانب شهر ، بياد معشوقه شعر مي سرايد آنهم چه اشعاري ! زيبا و جانسوز . مي گويند هر دو عاشق و دلداده هم بوده اند . اما اين مرد از سر جواني هر شب به کوي دختر مي رفته و به آواز بلند شرح عاشقي مي داده . تا اينکه به بهانه جنون ، او را زده اند و از شهر رانده اند . مي گويند خانواده اي شايسته و بلند مرتبه هم دارد بيچاره !" نوفل از شنيدن داستان متاثر گشت . از اسب به زير آمد . به آرامي کنار مجنون نشست و دست نوازش ير سرش کشيد و در گوشش زمزمه کرد : " پسرم ! برخيز . من نوفل هستم . قهرمان داستانهاي عرب ! نمي خواهي از ميهمانان تازه ات پذيرايي کني . نکند اينجا غريب نوازي رسم نيست !" مجنون نوفل را مي شناخت . يعني اسم و رسمش را شنيده بود . در بازيهاي نوجواني ، او هميشه نقش نوفل را بازي مي کرد و مقابل ديدگان ليلي چه افتخارها که نمي نمود . برگشت . با احترام دست نوفل را بوسيد و از او پوزش خواست . شروع کرد براي نوفل شعر خواندن . از بي رحمي روزگار ، از نجابت و کرامت ليلي و از قداست عشق بي پايانشان به هم . نوفل مثل يک دوست قديمي به حرفهاي مجنون گوش داد . در انتها گفت : " خيالت راحت باشد که من ليلي را به تو باز مي گردانم . هيچ عاملي نمي تواند مقابل من مقاومت کند . من از حرفهاي تو نه تنها بوي جنون نمي شنوم بلکه کرامت و بزرگواري تو برمن ثابت شد . فقط يک شرط دارد و آن هم اينکه تو حرمت خويش نگاه داري و از اين بيابان گردي و غار نشيني دست برداري او را به زر و به زور و بازو *** گردانم با تو هم ترازو گر مرغ شود هوا بگيرد *** هم چنگ منش قفا بگيرد تا همسر تو نگردد آن ماه *** از وي نکنم کمند ، کوتاه مجنون پاسخ داد : " اي نوفل ! ممنون از محبتت اما اين که گفتي کاري بس سخت و دشوار است و من گمان نمي کنم حتي تو هم با وجود قدرت و بزرگيت بتواني مشکل مرا چاره کني . بزرگان بسياري در اين امر واسطه شدند و توفيق نيافته ، نوميد گشتند و دست از من شستند . آنها دختري چون ماه را به مجنوني چون من نخواهند داد " او را به چو من رميده خويي*** مادر ندهد به هيچ رويي گل را نتوان به باد دادن *** مه زاده به ديوزاد دادن او را سوي ما کجا طوافست ؟ *** ديوانه و ماه نو ؟ گزافست !! بيا و از اين حديث در گذر. من توقعي از تو ندارم . همين که محبتت را از من دريغ نکردي و دوستانه و برادرانه به حرفهايم گوش نمودي برايم دنيايي ارزش دارد " ار چشمه اين سخن سرابست *** بگذار مرا تورا ثوابست تا پيشه خويش پيش گيرم *** خيزم ، پي کار خويش گيرم اين سخنان مجنون ، نوفل را در عقيده کمک به او و رساندن ليلي و مجنون به همديگر استوارتر کرد . دستان مجنون را در دستانش گرفت و سخت فشرد . به خداوندي خدا و رسالت رسول سوگند ياد کرد و با مجنون ميثاق بست که تا معشوقه را به دلداده نرساند از پاي ننشيند . شرطي را که در ابتدا گفته بود دومرتبه تکرار کرد .کمي صبر و قرار از از طرف مجنون لازمه رسيدن به هدف است : نه صبر بود نه خورد و خوابم *** تا آنچه طلب کنم بيابم ليکن به توام توقعي هست *** کز شيفتگي رها کني دست بنشيني و ساکني پذيري ***روزي دو سه ، دل بدست گيري مجنون که صحبتهاي مردانه و محکم نوفل را شنيد در قلبش روزنه اميدي يافت . رسيدن به ليلي خيلي بيشتر از چند روزي خون جگر خوردن ، صبر کردن و دم بر نياوردن ارزش داشت . شرط نوفل را قبول کرد .بر ترک اسب او نشست و به سوي قرارگاه نوفل شتافتند . نوفل از مجنون در خانه خود ، پذيرايي مي کرد لباسهاي فاخر به او پوشانيد و او را هميشه در کنار خود مي نشاند . مجنون در مدت کوتاهي قدرت گذشته و چهره و اندام زيبا و متناسب خود را باز يافت . از آنجا که صاحب هوش و ذکاوتي خاص بود حسابهاي مالي نوفل را سر و ساماني داد و هر روز نزديک غروب به جوانان تعليم شمشيربازي و تيراندازي و به نوجوانان خواندن و نوشتن آموزش مي داد . چون راحت پوشش و خورش يافت *** آراسته شد که پرورش يافت شد چهره زردش ارغواني *** بالاي خميده خيزراني مجنون به سکونت و گراني *** شد عاقل مجلس معاني ادامه دارد ... ************ سعيد - كوچه رند ٭ ٭٭ فصل دهم هري پاتر و محفل ققنوسمي دونم تا حالا خيلي از شما ترجمه هاي مختلفي از هري پاتر پنجم رو خونديد اما ممكنه بعضي ها مثل من هنوز مشتاق خوندن ترجمه بسيار شيواي وحيد بهلول از اين كتاب باشند. اگر جزو اين گروه هستيد ، اين شما و اين هم فصل دهم هري پاتر و محفل ققنوس. ٭ ٭٭ روزنامه نويد آذربايجان-اورميهنويسنده : جاويد سالمان اوغلو گؤچورن : سهراب سپهری اورميه ترجمه : محمد کميجانی : http://komijanculture.persianblog.com/ گئده ر حيات بير اويون دور٫ اينسان اويون باز هره بير عملده قوجالار گئده ر بيری ويجدانينى ساتار آلتونا بيری ائل گؤزونده اوجالار گئده ر بيری يول چکديرر٫ کؤرپو قويدورار بيری گؤز چيخاردار٫ دری سويدورار بيری چؤرک وئره ر٫ يتيم دويدورار بيری کاسيبدان دا باج آلار گئده ر وار دؤولت دييشمز مردين حالينی ايت قوودورار چوخ ائله سن يالينی خسيس ييغار٫ ساخلار دونيا مالينی نه فايدا؟ گؤزلری آج قالار گئده ر جاويدم٫ سؤزومو نصيحت بيلين! مين بير فيتنه سی وار هر يالتاق ديلين حققين ايتيرمه يين اوبانين ائلين چاتار شان شؤهرته٫ تاج آلار گئده ر می رود زندگی يک بازی و انسان بازيگر است هر کسی در يک نوع عمل پير می شود و ميرود يکی وجدانش را به طلا می فروشد يکی هم در نظر ايلش بزرگ و والا شده و ميرود يکی راه می سازد و پل می سازد يکی چشم در می آورد و پوست می کند يکی نان می دهد و يتيمان را سير می کند يکی از فقير فقرا هم باج می گيرد و می رود مال و دارايی نبايد اخلاق مرد را عوض کند موی يال سگ را هم بلند کنی از جا در ميرود خسيس اموالش را جمع و نگهداری می کند چه فايده که چشمانش گرسنه از دنيا ميرود جاويد هستم و حرفهايم را نصيحت بدانيد هزار و يک فتنه در زير سر آدم دورو است کسی که حق ايل و طايفه و وطنش را گم نکند به شهرت می رسد و تاج ميگيرد و ميرود ٭ ٭٭ اينجا معبدي هستقديمي با ديواره هاي ترك خورده با صفا اما ، ومقدس .... گه گاه سفره ي تنهايي خويش بدانجا ميبرم.... تنها و ساكت تا تاريخ را ببينم قرن هاي پوسيده ي بر باد رفته را و بشنوم صداي دعاي زائرين بودايي را طنين آوا ونغمه ي مناجات كاهنان را....... و خاموش زمزمه ميكنم فرياد و درد را ... وگريه ميكنم دل هاي سرد را گل هاي زرد را ..... ........................ شعر از : بچه محل ٭ ٭٭ شعري از امير مرزبانقبول ! با من اگر هم که سر کنی سخت است ستاره ی من و تو در تقارنی سخت است نفس کشیدن بی تو تنفس زجر است نفس کشیدن این بمب کربنی سخت است بزن! ببند! بمیران! برای من ساده است توجهی که به قلبم نمی کنی سخت است دعا بکن که همین لحظه منفجر بشود برای قلب (فشار چهل تنی) سخت است تو را به قیمت آزاد می یرستم من که جستجوی خدای تعاونی سخت است چقدر منزجرم از هوای دود آلود که زندگی وسط شهر نایلونی سخت است قبول! شرح همینها ... (سه نقطه) بوق! ببخش ببخش شرح همینها تلفنی سخت است از وبلاگ غزلسرا *** شعري از آرش نصرت الهي از:آستارا بچه ها تخته سياه است سه نقطه سرخط گفتن اش باز گناه است سه نقطه سرخط بچه ها ديكته تان را بنويسيد شما كه خدا پشت و پناه است سه نقطه سرخط بنويسيد دراز است شب و پنجره كور دخترك عاشق ماه است سه نقطه سرخط بنويسيد پدر در پي افسانه نان پسرك چشم به راه است سه نقطه سرخط بنويسيد كه امسال زمستان يخ يخ مرد بي شال و كلاه است سه نقطه سرخط بنويسيد نخ وصله تباه است سريع خب نوشتيد تباه است سه نقطه سرخط بنويسيد ببار اي همه ي آبي ابر رنگ اين تخته سياه است سه نقطه سرخط از وبلاگ شب شعر ٭ ٭٭ نمايشصحنهي ِ يک نمايش بيارا- هم صميمي و هم ساده.باشد فرض ِمااين که معشوق ِتو من- پس تودرنقش ِ دلداده.باشد هرچه تصميم من باشدوتو-بي توتقدير ِ من خودفريبيست معبد ِ آتشينت دل ِ من - سجده بگذار و سجاده.باشد من نميخواهم از من برنجي- قد برافراز و تاج ِ سرم باش بندگي - بردگي را رها کن - مثل ِ يک سرو ِ آزاده.باشد توي ِ رگ ميزنم ديدنت را- لحظهي ِ گرم ِ بوسيدنت را آرزوهاي ِ من مثل ِ مويت - روي ِ دوش ِ تو افتاده.باشد بادبانهاي ِ مست از تو دارند- ميبَرندَم وسطهاي ِ دريا اي نجات ِ غريقم!صدا کن – چند کشتي پر از باده.باشد روشن از خنده آواز ِ من کن- شادکامي سرآغاز ِ من کن ساعتم را ببين!مانده خاموش-دست برسينه-آماده.باشد ساده دل ٭ ٭٭ از وبلاگ داريوش آگاه :
هري پاتر و محفل ققنوس من از دوران دبستان ، راهنمايي به بعد ديگه داستان نخوندم(ياد كتاب تن تن و ميلو هم به خير) البته غير از داستانهاي طنز ، فكر ميكردم كه داستان فقط تخيل يه نويسندست و بهتره به جاش كتابهايي خوند كه از واقعيتها ميگن تا از تخيلات يك ذهن داستان پرداز. اما دو سه سال پيش بود كه صحبت فروش زياد هري پاتر به ايران هم رسيد.توي يه روزنامه خونده بودم كه كه سالهاي قبل پر فروش ترين كتاب دنيا كتابي بوده نوشته دالايي لاما رهبر بوداييان تبت، اما كتاب هري پاتر تونسته بود ركورد اون كتاب رو بشكونه ، كتابي كه براي نوجونها نوشته شده بود اما حتي بزرگسالان هم اين كتاب رو ميخوندن ، خيلي دوست داشتم ببينم سبك كتاب چيه كه تونسته اين همه طرفدار پيدا كنه ، تا اون موقع 3 جلد هري پاتر چاپ شده بود،حتي از چند نفري پرسيدم كدومش بهتره همون يكي رو بخونم چون فقط ميخوام سبك و نوع داستان رو ببينم ، همين و زياد هم دنبال داستان خوني نيستم كي حال داره 4 تا كتاب داستان بخونه! ، ولي خلاصه رفتم جلد اولش رو گرفتم و شروع كردم خوندن ، 50 صفحه اول رو كه خوندم ديگه خود داستان منو كشوند تا همه قسمتها رو بخونم ، داستان هميشه توي ذهن ايجاد سوال ميكرد ، ياد يه داستان كوتاه قديمي افتادم كه تقريبا اينطوري بود: «دو نفر از هواپيما پرت شدن پايين! الان هر دو ميخورن زمين و آب هويج ميشن! ولي نه! انگار چتر نجات همراهشونه، اما چتر نجات يكيشون باز نميشه، داره ميوفته زمين ، ولي نه! اونيكي دوستش خودشو به اون ميرسونه و اونو ميگيره! اما چتر نجات دوستش هم سوراخه الانه كه هر دو بميرن! ولي نه زير پاشون يه استخر پر آبه! اما اونجا نميوفتن! دارن ميوفتن كنار استخر ، اما نه اونجا يك كاميون كاهه ! ولي روي كاه ها يك چمن زن افتاده! اما نه ، اون فقط سايه چمن زنه!....» نويسنده هري پاتر هم از اين حربه استفاده كرده بود ، ديگه اينكه خيلي راحت آدم رو ميتونست ببره توي متن داستان و حوادثش ، در آخر هم يه پايان خوش مثل همه داستانهاي دوران كودكي كه دلگير نيستند حسن ختام داستان بود. اما توي اين كتاب جديد يعني هري پاتر و محفل ققنوس داستان با قسمتهاي قبلي خيلي فرق ميكرد، فكر ميكنم فيلمي كه ساخته شد هم روي اين موضوع تاثير داشت. دو قسمت از اين كتاب تبديل به فيلم شده بود و براي داستان شهرت دو چنداني رو به همراه آورده بود ، براي همين به نظر ميرسيد نويسنده هري پاتر قصد داشت به فيلمهاي بعدي كمك كنه ، تا نيمه هاي كتاب ققنوس هري پاتر داستان بيشتر شبيه به فيلم نامه بود، همه چيز دقيقا توصيف شده بود كه اين تا حدي داستان رو تا اواسطش كسل كننده كرده بود حتي نويسنده بعد از 5 قسمت تازه يادش افتاده بود كه بگه فرد و جرج ويزلي تپل هستند!. اون پايان خوش و متني كه هر خطش توي ذهن ايجاد سوال و كنجكاوي ميكرد ديگه به اونصورت وجود نداشت، شخصيت هري تا حد يك آدم احساساتي و غرولند كن و بعضا بيمنطق پايين اومده بود. حالا كه هري به سن 15 سالگي رسيده بود نكته اي كه به چشم ميخورد اين بود كه هري زياد هم رفتارهاي يك پسر رو نشون نميداد ، شايد بهتر باشه نويسنده كه يه خانومه يكم راجع به نوجوني پسرها تحقيق كنه به هر حال اين هري پاتر اون هري پاتر قبلي نبود ، شايد به دليل فشار خواننده ها براي زودتر خوندن كتاب جديد يا تاثيرات فيلم بوده ، شايد هم عمدي دركار بوده تا داستانهاي بعدي بهتر دربياد كه از اين نويسنده بعيد نيست ، فقط اميدوارم قسمتهاي بعدي رو باز به خوبي قسمتهاي قبل بنويسه. ٭ ٭٭ هزار بار از حوالي گريه گذشتميکبار هم نپرسيدي زير اين همه باران چه مي کني. رگبار بود که بر وجود ويرانه مي باريد و سيل که ويرانه هاي وجود را مستانه مي کاويد در پي مهر بودم و تو تو اي مهربان تنها و تنها در زير چتر نگاهت نظاره ام کردي. چه مي گويي؟ من و شکوه؟!!! به خدا که تنها تقويم خاطرات رفته را ورق زدم بگذريم, مي دانم ياد خاطرات گذشته را جز آزار حاصلي در پي نيست براي شکوه هم اينجا نيامده ام گفتند که چشمانت هواي گريه دارد شنيدم که آسمانش ابريست خوب من با خود چه کرده اي؟!! شايد ندانسته خطا رفتي آري آخر تو چه مي داني که سيل اشک با سرزمين سبز وجودت چه مي کند!! مهربانم شتاب کن, درنگ جايز نيست من دره هاي صعب بي بازگشت را جز با اميد نجاتت نپيموده ام اينک طبيب تو اينجاست, تنها به من بگو از مهر و نور و گرمي دستانم کدام چاره ي توست؟!! ٭ ٭٭ با سلام به همه عزيزانم !تا كنون پنج قسمت از داستان ليلي و مجنون تقديم خوانندگان و ياران همراه گرديده است . اميد كه از قسمتهاي اول ، دوم ، سوم ، چهارم و پنجم لذت برده باشيد . در قسمت پيش خوانديم كه ليلي به قصد همراهي با بلبلان نالان و به بهانه گشت و گذار با جمعي از كنيزكان خوبرو عازم بوستان اختصاصيشان گشت و در آنجا از زبان مردي رهگذر ، پيغام مجنون را به زبان شعر شنيد كه در آن از آسودگي و شادخواري ليلي گفته بود و رنج و مصيبت هاي خويش . براي ليلي غمي بزرگ بود شنيدن گلايه هاي جانسوز مجنون و اينك ادامه ماجرا : **************** قسمت ششم داستان ليلي و مجنون ... مجنون نمي دانست که ليلي هميشه به زندگي آزاد او چه حسرتها خورده است . نمي دانست در وراي اين آسودگي و شادي ظاهري چه رنج و درد عميقي نهفته است . ليلي مي خواست فريادي بزند که تا آنسوي کوه نجد را بلرزه در آورد : " اي قيس ! اي مجنون ! اگر تو پاي بند جنوني من از تو ديوانه ترم در اين عشق ، در اين طلب . خوشا بحال تو که فرصت ابراز اين جنون را از تو دريغ نکرده اند . من چه کنم که در اين قفس به ظاهر آباد مجال صحبت هم ندارم " اما پنجه هاي بغض بي رحمانه گلويش را مي فشرد . يکي از نديمگان که از طرف مادر ليلي مامور شده بود مخفيانه او را تحت نظر داشته باشد تمام ماجرا را از پشت بوته اي تماشا مي کرد . زمزمه هاي عاشقانه ليلي با محبوب ، شنيدن غزلي عاشقانه و زار زدني سخت و غريب . در کوتاهترين زمان، خبر به مادر ليلي رسيد و او بدون هيچ ترديدي دانست که آتش عشق ليلي که او خيال مي کرد مدتي است فرو نشسته همچنان زبانه مي کشد . مادر ليلي هم بر سر يک دو راهي ، کاسه چه کنم چه کنم بدست گرفته بود و نا اميدانه شاهد آب شدن دختر دلبندش بود . از طرفي نمي توانست سوختن فرزندش را ببيند و دم بر نياورد و از طرف ديگر مي دانست که نصيحت او هم اثري نخواهد داشت . اما پديد آورندگان اين ماجرا به ليلي و مادرش و نديمگان و آن مرد رهگذر خلاصه نمي شدند در اين مقطع مردي وارد داستان مي شود که نقشي مهم در ادامه ماجرا بازي مي کند . آنروز که ليلي ، خرامان و مست به همراهي عده اي به سير باغ و گلشن مشغول بود ، جواني نجيب زاده از خاندان بني اسد از آن حوالي عبور مي کرد . خستگي راه و ديدن آثار درختاني از دور ، او را به اطراف باغ خانوادگي ليلي کشاند . در حال آب دادن به اسبش بود که صداي هلهله و شادي زيادي را از دور شنيد . به کنجکاوي برخاست و تعدادي دختران زيباروي را ديد که برقص و دست افشاني مشغولند . ليلي اما در آن ميانه چون ماه در ميان ستارگان مي درخشيد . از سر و وضع ظاهري و اينکه او را چون دُر در ميان گرفته بودند براي شخصي زيرک چون ابن سلام آسان بود که بانوي آن جماعت را از بقيه تميز دهد . آري ، اين جوان ابن سلام نام داشت . جواني خوش اندام ، تاجر و يگانه قبيله بني اسد که در عين جواني کوهي از ثروت داشت و دنيايي تجربه . در کرم و بخشش زبانزد همگان و در شجاعت و مردانگي بي همتا بود . براي اين سلام پيدا کردن نام و نشان پدر ليلي کار سختي نبود . با همان ديدار کوتاه چنان محو جمال و زيبايي ليلي شده بود که هيچ چيز جز ازدواج با او آرامش نمي کرد . به محض رسيدن به شهر خود ، يکي از ريش سپيدان را با کارواني شتر از هداياي نفيس و گرانبها از ياقوتهاي يمني گرفته تا فرشهاي ايراني بسوي منزل ليلي روانه کرد به نشان خواستگاري ! پدر ليلي با ديدن شکوه کاروان همراه قاصد از از شادي در پوست خود نمي گنجيد . با اينحال با متانتي که هر پدري در لحظه خواستگاري دخترش بروز مي دهد ضمن تشکر ، هداياي آنها را برسم ادب پذيرفت و گفت : " خواستگاران دختر من بسيارند . ابن سلام را سلام برسانيد و بگوييد پدر ليلي براي بررسي و تحقيق جهت انتخاب بهترين فرد و دادن پاسخ به اين خواستگاران از جمله ابن سلام مدتي زمان مي خواهد " پير قاصد زمين بندگي بوسيد و خداحافظي کرد . بعد از رفتن آنها ، مادر ليلي به شوهرش گفت : " هيچکدام از خواستگاران ليلي به خوبي ابن سلام نبوده اند . تو که بهتر مي داني او از لحاظ شهرت و ثروت و مردانگي قابل مقايسه با هيچکدام از آنها نيست . تو بيشتر به دنبال تجارتي و نمي داني که هنوز آتش عشق آن پسرك ديوانه – قيس – در دل دخترت هست .او را بايد هر چه سريعتر به خانه بخت بفرستيم تا بلاي سر خودش و آبروي ما نياورده . نبايد فرصت به اين خوبي را از دست مي دادي . ابن سلام انگشت روي هر دختري که بگذارد ، پاسخ منفي نخواهد شنيد . پدر ليلي پاسخ داد : " دختر من ، هر دختري نيست . جواب مثبت در اولين ديدار و با اولين درخواست ، صورت خوشايندي ندارد . او اگر واقعا طالب و خواستار ليلي باشد دوباره و چند باره بازخواهد گشت . اگر هم قرار است با يکبار جواب رد شنيدن پشيمان شود همان بهتر که ديگر نيايد اما من مطمئنم او برخواهد گشت" و اما بشنويد از مجنون که بي خبر از ماجراها و وقايعي که در خانواده ليلي در حال وقوع بود همچنان آواره کوه و بيابان بود . در يکي از اين روزها دست تقدير مجنون و نوفل را بهم رسانيد . نوفل ، بزرگ عياران آن منطقه بود . کسي که جواني و زندگي خود را صرف امنيت و آرامش راهها ، مقابله با راهزنان و حراميان و کمک و تنگدستي به ضعيفان و فقيران و در راه ماندگان کرده بود . از رشادت ها و مبارزات او در مقابل دزدان و تامين امنيت قافله هايي که در راه سفر اسير حمله آنها شده بودند داستانها و افسانه هاي بسياري نقل شده بود . نوفل با جمعي از دوستانش ، بقصد شکار در حال گذر از اطراف کوه نجد بود که صداي ناله اي جانسوز شنيد . به جستجوي آن صدا به غاري در آمدند . مردي ژنده پوش با موها و محاسن بلند ديدند که از خلق و خوي انسانهاي معمولي بيگانه بود . يکي از همراهان که ماجراي مجنون را مي دانست داستان را براي نوفل تعريف کرد ... ادامه دارد ************** سعيد - كوچه رند ٭ ٭٭ آماده باشهميشه آماده باش براي پذيرش ضربه ها... براي خوردن غصه ها... آماده باش ، كه هر هنگام درراه است پيغامي شكننده ، واقعه اي تلخ فاجعه اي و خبري ناگوار، كوبنده ... هميشه در راهند ... درد هاي سنگين ، زخم هاي عميق و سوزناك بار هاي كمر شكن، خرد كننده وطاقت فرسا .... باور نكردني ست اما هميشه در راهند و هر لحظه در كمين كه بشكنند استقامت انسان را و بر زمين بكوبند اراده ، صبر، قرار و استواري آدمي را.... وهميشه آماده باش كه اينگونه ... توانمند تريم مقاوم تر و دير شكن تر... اگر چه ... حجم دردمان را اندازه اي نيست و غم هامان دريايي ست ، ................................. آماده باش كه مرگ ياران ببيني در خاك رفتن عزيزان.. ود ر سوگ بنشيني ، پدر را و مادر را ، و هر كه ، روزي پشت بود ترا... در خاك فرو كني و تنهايش رها زير خروارها خاك نمور ... تنها و بي يار ... درد است ... اما بايد كشيد ، تلخ است ... اما بايد چشيد ، ماتم است .. اما بايد خورد كاري نتوان كرد ، و اين است كه : نامش زندگي .. اف بر تو باد... پير هزار ساله ي عفن .. ....................... بچه محل .... ٭ ٭٭ ماهيان بزرگ ،روزگار ماهيان كوچك را سياه ميكنند ، دريغ ... و دريغ از مرگ نيست ، درد مردن نيست دريغ از خوار بودن و مذلت بار زيستن است در بازار گرم حقه و فتنه .... .............................. شعر از : بچه محل ٭ ٭٭.: الاسلام عليك يا ام ابيها :. .: يا محدثه (س) :. اينجانبه فرخنده ميلاد دخت نبي اكرم اسلام «حضرت فاطمه زهرا (س)» ، روز مادر و روز زن را به تمامي شيعيان جهان و همكاران گرامي تبريك عرض مي نمايم. مسافركوچولو ٭ ٭٭ نگران حال همسرش بود. با اين سن، باردار شدن، وضع حمل كردن. خدايا خودت كمكش كن.توي اتاق نشسته بود داشت دعا ميكرد. خدايا ميدوني كه هر چي داشت در راه تو خرج كرد. ميدوني كه بعد از اون زندگي، اون رفاه، بي هيچ چشمداشتي همه رو بخشيد. خدايا خودت كمكش كن. خدايا. خدايا صداي شيون و گريه بچه امد. امين با چشماني گريان به سوي اتاق همسر دويد. مباركتان باشد. دختر است. سالها گذشت و امين با تك دختر خويش بود. كوران، زخم زبان ميزدند كه تو خود پسر نداري، چگونه به آينده دينت اميدواري. و امين چيزي نداشت كه در جواب بگويد. نه كه فكر كني به خاطر سستي ايمانش بود. نه. او، از نسل خليل بود. خليلي كه گفت به خاطر اطمينان بيشتر. و به همين دليل پروردگار او را خطاب كرد كه : محمد! ما به تو نعمتهاي زيادي بخشيديم. پس به شكرانه اينها، نماز به پا دار. و بدان كه زخم زبان گويان، خود، اجاقي كورند حاجاقا ٭ ٭٭ فصل نهم هري پاتربراي دريافت نهمين فصل ترجمه فارسي هري پاتر و محفل ققنوس اثر وحيد بهلول اينجا را كليك كنيد. ٭ ٭٭ براي چشماني كه هرگز نديدم اكنون در حال سوختنماين قلب پاره پاره را در حال وصله دوختنم... هيچ كسي نيست تا قلب شكسته مرا مرمت كند... تو نيستي و من در قلب مرگ در حال فرو رفتنم... ٭ ٭٭ سلام به همه عزيزانم !تا كنون 4 قسمت از داستان دنباله دار ليلي و مجنون تقديم شما عزيزان شده است . پس از چاپ هر قسمت ، لينك مربوط به آن در سمت چپ صفحه اضافه مي گردد تا دستيابي به آن آسان گردد . اميد كه از قسمت هاي اول ، دوم ، سوم و چهارم رضايت داشته باشيد . ********* در قسمتهاي پيش خوانديم كه مجنون آواره كوه و بيابان بود و از طرف ديگر حسد گروهي باعث شد كه شحنه اي سنگدل براي دستگيري و ادب مجنون مامور شود . غيبت مجنون شايعه مرگ يا قتل او را پراكنده كرد . پس از جستجوي بسيار پدرش او را اطراف كوه نجد يافت و در نهايت او را به بازگشت به خانه ، راضي كرد و اينك ادامه داستان : ********* قسمت پنجم داستان ليلي و مجنون ... واضح است که چه ولوله و شوق و اشتياقي در قبيله افتاد وقتي آندو را از دور ديدند . زندگي در قبيله به حالت عادي خود برگشت . مجنون چند صباحي با سختي و مشقت چون ديگر مردان قبيله رفتار مي کرد . به گله اسبها و شترها مي رسيد و گهگاهي با دوستانش به شکار مي رفت . اين زندگي برايش بسيار سخت بود اما بخاطر دل رنجديده پدر و مادر تحمل مي کرد اما هرگاه تنها مي شد هنگام طلوع و غروب خورشيد بر تپه اي مي نشست و چنان ناله اي مي کرد که دل سنگ هم آب مي شد . مدت زيادي نگذشت که خلق و خوي انسانهاي عادي طاقتش را طاق کرد و دوباره راه کوه و بيابان گرفت . هر چند روز يکبار از بالاي کوه نجد به پايين مي آمد ، در دامنه کوه مي ايستاد و از سوز دل و آتش درون غزلي مي خواند که دل هر شنونده اي را مي جنباند . مردم از از هر طرف براي شنيدن شعرها و آواز زيباي جوانکي مجنون جمع مي شدند و عده زيادي شعرهاي او را يادداشت مي کردند تا جاييکه ترجيع بند نامه هاي عاشقانه ، غزليات مجنون بود . و اما بشنويد از ليلي هر روز که مي گذشت ليلي خوش قد و قامت تر ، کشيده تر و زيباتر مي شد . چشمهاي درشت و اغواگرش ، که معصوميتي عجيب در خود داشت ، به سياهي شب مي ماند و قتلگاهي بود براي عاشقان دل خسته ، مژه هاي بلند و برگشته اش و کمان ابرويش خدنگ غم به جان بينندگان مي انداخت . چاه زنخدان چانه اش و گونه هاي برجسته و خوش آب و رنگش ، به بوم نقاشي خارق العاده اي مي ماند که گويي يگانه روزگار با دقت و وسواسي عجيب تک تک اعضاي آن را در نهايت هنرمندي و چيره دستي به رنگ و لعاب عشق و طنازي تصوير کرده است . عليرغم اين همه زيبايي ، وقار و متانت و و نجابتي مثال زدني در او بود که تمام آنهايي را که تنها دل به زيبايي ظاهري او سپرده بودند از ابراز علاقه پشيمان مي کرد . آنها جرأت ابراز وجود نداشتند و تنها با هر بار نظاره او آرزو مي کردند : " کاش ليلي از آن من بود " با تمام اين اوصاف ، ليلي در دلتنگي و بيقراري دست کمي از مجنون نداشت . فرق ميان اين دو در آن بود که مجنون از قيد و بند آزاد و رها بود ، فارغ البال به بيان عشق و علاقه خود مي پرداخت و ليلي از اين نعمت محروم بود . شبها پس از آنکه همه به خواب مي رفتند آرام در بستر خود مي نشست و اشک مي ريخت . برخي شبها به بالاي پشت بام مي رفت و با ماه و ستاره رازهاي نهاني دلش را بازگو مي کرد . پدرش اغلب به امر تجارت مشغول بود و تمام هم و غمش در محدوده خانواده پوشيده ماندن دختر بود از چشم نامحرمان . مادر هم آنقدر به رتق و فتق امور خدمتکاران و نديمگان سرگرم بود که از ظاهر فرزند نمي توانست به آتش درونيش پي ببرد . به اين تصور که ليلي کم کم قيس را از ياد مي برد ، دلخوش بود . هر چند روز يکبار ، ليلي از پنجره اتاقش صداي کودکاني را مي شنيد که حين بازي اشعاري عاشقانه مي خواندند . اشعاري که هيچکس به اندازه ليلي نمي فهميد سروده کيست و در وصف کيست . آري ! اشعار مجنون زبان به زبان و کوي به کوي مي گشت و از طريق کودکان بازيگوش به گوش ليلي مي رسيد . ليلي تمام آن اشعار را با هيجان زدگي يادداشت مي کرد و از آنجا که طبعي لطيف و دلي سوخته داشت به پاسخ هر بيتي ، بيتي مي سرود در پاسخ مجنون . فصاحت و بلاغت مادرزادي به کمک دلش مي آمد تا زيباترين تصنيف هاي عاشقانه شکل بگيرد . هر چند روز يکبار اشعار مجنون و پاسخهاي خود را در ورق پاره هايي کوچک جمع مي کرد و شبانه از طريق پشت بام خانه در کوچه هاي اطراف پراکنده مي کرد . ليلي مطمئن بود که حرف دلش توسط قاصدي به گوش مجنون خواهد رسيد . خواه اين قاصد باد صحرا باشد يا کودکان بازيگوش . چه فرق مي کند ؟ هر کس که گذشت زير بامش ***مي داد به بيتکي پيامش ليلي که چنان ملاحتي داشت *** در نظم سخن فصاحتي داشت آن را دگري جواب گفتي *** آتش بشنيدي آب گفتي بر راهگذر فکندي از بام *** دادي به سمن ز سرو پيغام و اين شايد عجيب ترين و مطمئن ترين سيستم پيام رساني دو دلداده در آن روزگاران بود . بدون استفاده از هيچ ابزار بخصوصي پيامها از کوه و بيابان نجد به خانه و اتاق ليلي مي رسيد و پاسخها بر مي گشت ! در يکي از روزهاي زيباي بهاري که بوي عطر گلها فضا را آکنده و رنگهاي متنوع گلهاي بهاري و درختان شکوفه کرده جلوه اي بديع به گلستان داده بود ، صداي آواز بلبلان عاشق چنان داغ ليلي را تازه کرد که تصميم گرفت سري به بوستان اختصاصيشان بزند و همنوا با بلبل داغديده ناله سرايد . مادر ليلي ، بخيال اينکه دخترش پس از مدتها گوشه نشيني هوس تفرج و گشت و گذار کرده ، بسيار خشنود شد . جمعي از کنيزکان سيمتن و زيبارو را فرا خواند و همراه ليلي روانه کرد . ليلي هر جند دوست داشت تنها بماند اما مصلحت ديد سکوت کرده و مقاومتي نکند . در زير سايه سروهاي خوش اندام ساعتي نشستند به گفتن و شنودن و خواندن و رقصيدن . نديمان و مطربان چنان دستگاه رقص و آواز را کوک کرده بودند که گويي شادي عظيمي بر پاست . ليلي پس از ساعتي نشستن با ياران و هنگامي که ديد آنها چنان در رقص و پايکوبي آمده اند که چندان متوجه او نيستند کم کم از جمع کناره گرفت و به زير سايه تک درختي تنها خزيد و شروع به ناله کرد : " اي مهربان يار وفادار ! روزها بدين اميد سر از بالين بر مي دارم که تو در کنارم باشي و شبها با اين روياي شيرين به خواب مي روم که شب ديگر سر بروي شانه هاي تو مي گذارم . آخر اي دوست ! گيرم که ديگر هواي ما در سرت نيست ، چرا مدتي است خبري از خودت نمي فرستي تا دل رنجديده من را مرهمي باشد " گيرم زمنت فراغ من نيست *** پرواي سراي و باغ من نيست آخر به زبان نيکنامي*** کم زانکه فرستيم پيامي ؟ ...در همين حال و هوا بود که از دور صداي آوازي شنيد . بدقت گوش داد . لحن اشعار برايش آشنا بود . آري ! اين سخنان مجنون بود که در قالب اشعاري جانسوز از دهان مردي رهگذر بيرون مي آمد. اشعاري که حکايت از غريبي و دربدري مجنون داشت و بي خيال نشستن ليلي در باغ و بهار به دست افشاني . حکايت از رميدن مجنون از غم فراق و آرميدن ليلي در بستر آرام خويش . اشعاري که آتش به جان ليلي زد : مجنون جگري همي خراشد ***ليلي نمک از که مي تراشد ؟ مجنون به خدنگ خار سفته است *** ليلي به کدام ناز خفته است ؟ مجنون به هزار نوحه نالد *** ليلي چه نشاط مي سگالد مجنون همه درد و داغ دارد *** ليلي چه بهار و باغ دارد مجنون کمر نياز بندد *** ليلي به رخ که باز خندد ؟ مجنون به فراق دل رميده است *** ليلي به چه راحت آرميده است ؟ ليلي با شنيدن اين پيام چگرش کباب شد . از يکسو غم و غصه دربدريهاي مجنون رنجورش کرده بود و از سوي ديگر اين تصور مجنون که او آرام و بي خيال و فارغ از مجنون به زندگي راحتش ادامه مي دهد جانش را آتش مي زد ... ادامه دارد . ************ سعيد - كوچه رند ٭ ٭٭به هر كس، هر چه بايد داد، دادند گران كردند گوش گل، پس آن گاه به بلبل رخصت فرياد دادند. .: آذر بيگدلي :. *** «شلدون آلن سيلوراستاين» وي، شاعر، نويسنده، كاريكاتوريست، آهنگساز و خواننده ي آمريكايي در 25 سپتامبر 1930 در شيكاگو به دنيا آمد و در دهم ماه مي سال 1999، بر اثر حمله ي قلبي، در اتاق خواب در گذشت. او يك دختر و يك پسر داشت: دخترش شوشانا در يازده سالگي از دنيا رفت. شوشانا در زبان عبري يعني گل رز. سيلوراستاين كتاب نوري در اتاقك زير شيرواني را به او تقديم كرده است. پسرش ماتيو كه به هنگام فوت پدر 12 سال داشت، وارث 20 ميليون دلار دارايي پدرش شد. شل، پس از فراغت از تحصيل در دبيرستان «روزولت»، وارد دانشگاه ناوي پاير شد و به تحصيل در رشته هنر پرداخت. ولي پس از يك سال از آن دانشگاه اخراج شد. بعد به دانشگاه شيكاگو رفت و در رشته ي هنرهاي زيبا تحصيل كرد و پس از آن براي تحصيل در رشته ي زبان انگليسي در دانشگاه روزولت نام نويسي كرد. پس از سه سال به اجبار به سرباي رفت و درگي به روزولت بازنگشت. مي گفت، از اينكه به دانشگاه رفته پشيمان است :«مي توانستم دنيا را ببينم، ولي وقتم را در دانشگاه روزولت تلف كردم.» شل سيلور استاين در سپتامبر 1953 در لباسِ سربازي به ارتش آمريكا ملحق شد. او را نخست به ژاپن و سپس به كره منتقل كردند. در دوران سربازي، به شعر و كاريكاتور روي آورد. سرباز وظيفه شناسي نبود و اغلب با افسران مافوقش درگير مي شد! مهمترين كتاب هاي سيلوراستاين كه به فارسي نيز ترجمه شده، عبارت اند از : لافكاديو (شيري كه جواب گلوله را با گلوله داد)، درخت بخشنده، جايي كه پياده رو تمام مي شود، نوري در اتاقك زير شيرواني، بالا افتادن، يك زرافه و نصفي، در جستجوي قطعه ي گمشده، آشنايي قطعه ي گمشده با دايره ي بزرگ، كتاب الفباي عمو شلبي، راهنماي پيشاهنگي عمو شلبي، باغ و حش عمو شلبي و كسي يك كرگدن ارزون نمي خواد؟! *** -:- STAYIN' SONG -:- I stopped 'cause there was nothing else to do, And I thought I'd stick around for just a while. But I warned you, like the west wind, I was only blowin' through, And no one could ever make change my style. Cause I never sung a stayin' song be fore. I've done them blues and good-bye tunes a thousand times or more. And it seems a little strange That I ain' t headin' for the door, But I never sung a stayin' song... I never thought I'd stay this long... I never sung a stayin' song before. I usually leave when all the words are said. But with you there's always more sweet words to say. And when my mind starts wanderin' up the winidin' road a head, My feet don't seem to want walk away. Last night I heard an old freight whistle blow. While I was sleeping warmly in your bed. And it told me, boy it's that You was packing up to go, but I smiled and shook the leaving from my heart. Cause I never sung a staying' song before. I've done them blues and good-bye tunes a thousand times or more. And it seems a little strange That I ain't headin' for the door. But I never sung a stayin' song... I never thought I'd stay this long... I never sung a stayin' song before. *** -:- آوازِ ماندن -:- دست از كار كشيدم، براي اينكه ديگر كاري نداشتم، و فكر كردم زمانِ كوتاهي در آن دور و بر پرسه بزنم. گفته بودم كه مثل باد غربي، مي وزم و مي روم و هيچ كس نمي تواند مسير زندگي ام را تغيير دهد. براي اينكه در گذشته هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام. هزار بار، شايد هم بيشتر، ترانه هاي غمگين و آوازهاي خداحافظي خوانده ام. و شايد عجيب به نظر مي رسد كه به سمتِ در نمي روم، آخر، هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام. هيچ وقت فكر نكرده ام كه اين همه مدَت در يك جا بند شوم.. براي اينكه هيچوقت براي ماندن آواز نخوانده ام. وقتي كه همه ي حرف هايم را بزنم، مي روم. اما با تو كه باشم حرف هايم تمامي ندارد. وقتي كه به فكر فرو مي روم و در راه هاي پرپيچ و خم پرسه مي زنم ميلِ رفتن ندارم ديشب، صداي سوت يك كشتي باركش قديمي را شنيدم، وقتي كه در رختخواب دراز كشيده بودم، انگار مي گفت: پسر، اين همان كشتي اي است كه براي سوار شدنِ آن بار و بنه ات را جمع كردي، اما لبخند زدم و فكرِ رفتن را از سر به در كردم. چون در گذشته، هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام. هزار بار، شايد هم بيشتر، ترانه هاي غمگين و آوازهاي خداحافظ خوانده ام. و شايد عجيب به نظر مي رسد كه به سمتِ در نمي روم. آخر، هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام... هيچ وقت فكر نمي كرده ام كه اين همه مدّت در يك جا بند شوم... براي اينكه هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام. *** گزيده ي ترانه هاي شل سيلور استاين - عاشقانه ها- ترجمه ي عليرضا برادران. ٭ ٭٭ فواره ي مست!باز هم صداي اذان مي آيد. صداي خوب اذان و فرياد بلند لا اله الا الله. و من اينجا نشسته ام. در ميان درختان سر بلند باغ، و فواره اي كه مست مي چرخد و مي مي افشاند. و آدمها، آدمهايي كه از طراوت قطره هاي مست مي گريزند، و در پي لحظه اي هستند، براي گريز از اين ساقي دوار. من ولي باده نخورده مستم. از جا بر مي خيزم و مركز اين دايره ي عشق را نشانه مي روم. با گامهايي ايستاده و چشماني گشوده! آري، با گامهايي استوار و چشماني باز، به استقبال قطره هاي روشن آب مي روم. و دسته دسته چمنهاي سرخوش باغ، به چشمانم لبخند مي زنند. خنكي آب است كه در برم مي گيرد. و ديگر، ديگر هيچ نمي فهمم. ... نمي دانم چقدر گذشته است. گويي عشق كار خود كرده و روغن وار، فرياد چرخهاي پر هياهوي ارابه ي زمان را خاموش كرده است. فواره ي خشك، از كار وا مانده و ديگر نمي چرخد. گويي زمان عشق بازي به سر آمده. نشسته ام! بر سجاده ي خيس چمنهاي سبز باغ. و نگاهم در دور دست افق، تنها و تنها، او را مي خواند. هرگز امام جماعت نبوده ام اما، گمانم درختان صف كشيده ي باغ، امروز را، بر من اقتدا كردند! ٭ ٭٭ * سلام دوستان....بابا چرا اين وبلاگ هميشه يا زانوي غم گرفته و ماتم داره يا هم رمانتيك و شاعرانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! بابا تورو خدا يه كم طنزي چيزي بگين.......... از همون قديما زبان و ادبيات فارسي با طنز و شعر همراه بوده پس نبايد ما اين قسمت بسيار مهم از زبان و ادبيات كشورمونو به فراموشي بسپاريم..... بياين لااقل هرچندوقت يك بار يك مطلب طنز و بامزه بنويسيم تا كسي كه مياد اينجا يه كم شاد بشه.... لاقل وقتي كه مياد اينجا اگه غمهاي خودشو فراموش نميكنه... لااقل به بار غمهاش اظافه نشه.... من نميگم هميشه اينجا جوك بگين... نه اينجا صفحه جك نيست ولي اگه خودتون توجه كنين طنز و مزاح از هميشه و ابتدا، قسمت مهمي از ادبيات فارسي رو تشكيل ميداده و الآن ما حق نداريم تا اين قسمت مهم از ادبيات ميهن عزيزمون رو به ورته فراموشي بسپاريم... حالا كه اسم جوك رو گرفتم... يه پيشنهاد براي جارچي داشتم..!!!!!!! ميخواستم بگم اگه دوست داشتن يه صفحه جوك، براي جارچي در نظر بگيرن... اولين شعر طنز رو خودم مينويسم..... اين شعر، سروده يكي از دوستان خودم ميباشد ناگفته نمونه كه خود شاعر اين شعر هم كچل تشريف دارند..... كچلها جمع شويد برويم پيش خدا.... يا به ما مو بدهد يا بزند گردن ما... ٭ ٭٭ و غرور اجازه ندادتا خلوتي داشته باشيم..... پشت كوهها بالاي ابر ها در دل شبها در آغوش درياها آنسوي نا كجا ها و هر جا ... در پس افق ها نميدانم چگونه ؟ اما روياي شيرين ا شتياق و نياز در هم آميخته با تصوير گنگ غريبي بلعيده شد تا فرو برم شور و شر جواني را تا طعم روزگار وصل را نچشم.... و در صدف تنهايي خود ، بخزم در قاب بودن خويش... در عطش تسليم و بي نصيب .... شعر از : بچه محل ٭ ٭٭ پس از سال ها ( منبع )
مصطفي رحماندوست كامپيوتر. كليك! - صبر كنيد... چند تغيير وضع اجباري. باز شد صفحه هميشگي ام. با گرافيك خشك تكراري. «آي دي» ام توي صفحه ظاهر شد. - كرده بودم ذخيره آي دي را- پاره خطي كه باز مي رقصيد خواست «پس ورد» رمزوار مرا. رمز من بود... ها، بله، حفظم. سال و روز تولدم... زدم آن را و بعد هم: «اينتر» دل «اين باكس» ماجراها داشت و پر از وعده هاي پوشالي: سفر مفت! كار، دلار، دلار. هديه هاي زياد مجاني و تقاضا براي يك ديدار. اين «فيري»، آن فيري، فيري، بشتاب! نامه هاي دروغي بسيار. همه را پس «دليت» بايد كرد «موس» من رفت تا دليت كند ناگهان نام و نامه اي ديگر. نامه اي آشناست، دقت كن. روي عنوان نامه خم شده ام. يك كليك سريع: نامه اي از تو بود: گم شده ام. گفته بودي: سلام! «آن لاينم» - باز گاهي به ياد من هستي؟ يا فراموش كرده اي؟ «چت» كن! **** واي «اي ميل» تو چه ها كه نكرد. خاطراتم دوباره زنده شدند: همه پرماجرا و رنگارنگ: خنده، بازي، اميد، حرف قشنگ! و پس از آن همه، جدايي و درد. چت نكردم، ولي خدا مي ديد كودكي را كه در دل من بود كودكم قاه قاه مي رقصيد. كامپيوتر هم از تو حال گرفت ناخودآگاه موس من چرخيد و براي من و تو فال گرفت سال هايي كه بود، رفت و نرفت منتظر بوده ام كه برگردي راستي يك سئوال هم دارم: تو چگونه ميان آن همه سايت «آي دي»ام را به دست آوردي؟ ٭ ٭٭ غوغا مي كني!اي غنچه ي خندان چرا خون در دل ما مي كني خاري به خود مي بندي و ما را ز سر وا مي كني اي شمع رقصان با نسيم آتش مزن پروانه را با دوست هم رحمي چو با دشمن مدارا مي كني آتش پريد از تيشه ات امشب مگر اي كوهكن از دست شيرين درددل با سنگ خارا مي كني با چون مني نازك خيال، ابرو كشيدن از ملال زشت است اي وحشي غزال اما چه زيبا مي كني آه سحرگاه تو را اي شمع مشتاقم به جان باري بيا گر آه خود با ناله سودا مي كني اي غم بگو از دست تو آخر كجا بايد شدن در گوشه ي ميخانه هم ما را تو پيدا مي كني ما شهريارا بلبلان ديديم بر طرف چمن شور افكن و شيرين سخن، اما تو غوغا مي كني./ محمد حسين شهريار ٭ ٭٭ سلام به همه عزيزانمقسمت چهارم داستان ليلي و مجنون در قسمتهاي گذشته خوانديم كه پدر و بزرگان قبيله تصميم گرفتند مجنون را به سفر حج ببرند تا بلكه دست از عاشقي بردارد . سوز و گداز عاشقانه مجنون در كعبه همه را به راستي و صداقت عشقش واقف كرد و اينك ادامه ماجرا : ************* ...برگشتند . سفر حج هم حاجتشان را برآورده نکرد . حتي باعث دردسر بيشتري هم شد . جماعتي منتظر نشسته بودند که صلاح کار قيس را پس از اين سفر ببينند . اما ماجرا که آشکار شد ، حسودان و منکران ، زبان به طعنه گشودند . عده اي از اوباش قبيله ليلي به شکايت پيش رييس شحنه ها رفتند و گفتند : " جواني ديوانه آبروي قبيله مان را برده است .جواني که هم خوب شعر مي گويد ، هم صدا و آواز خوبي دارد . او شعر مي خواند و کودکان و نوجوانان هم ياد مي گيرند و تکرار مي کنند . هر شعر و غزلي که مي سرايد خنجري است که بر پرده حرمت شهر فرو مي آيد . بايد او را ادب کنيم ... " کيد اين حسودان کارگر افتاد . شحنه اي که به قلدري و خونريزي شهره بود مامور مهار و دستگيري و گوشمالي قيس شد . يکي از عامريان که از ماجرا خبردار شد سريع خودش را به پدر قيس رساند و ماجرا را بازگو کرد . پدر يکباره از جاي برخاست و از هر طرف گروهي مامور براي پيدا کردن قيس و باز آوردنش روانه کرد . چند روز و چند شب بي وقفه دنبالش گشتند اما گويي قطره اي آب شده بودو به زمين فرو رفته بود . عده اي مي گفتند قيس با آن حال زار و نزارش يا در کوه خوراک درندگان وحشي شده است يا در بيابانها از فرط ضعف و تشنگي جان سپرده است . شايد هم آن شحنه سنگدل او را کشته است و جنازه اش را سر به نيست کرده باشد . آنقدر گفتند و گفتند تا خانه مجنون تبديل شد به ماتمکده . گروهي نشسته بودند به عزا و نوحه در مرگ او... پس از گذشت هفته اي از اين ماجرا ، مردي از قبيله بني سعد که از حوالي كوه نجد مي گذشت مردي ژوليده و ژنده پوش و رنجور را ديد که بيشتر به ارواح شباهت داشت تا انسان . اما در اعماق چشمهاي او بزرگي و نجابتش را توانست حدس بزند . کنارش نشست . خواست غذا و آبي به او بدهد . اما او امتناع مي كرد . هر چه کرد با او همسخن گردد و کلامي و نشاني از او بيابد افاقه اي نکرد . اين بود که او را به حال خود گذاشت و به راهش ادامه داد . پس از اينکه به قبيله عامريان رسيد همه را سياهپوش و عزادار ديد . ماجرا را پرسيد و ناگاه به ياد شبحي افتاد که چند روز پيش در گوشه خرابه ديده بود . نشاني او را که گرفت شباهتي بين آن شبح و جوان درگذشته احساس کرد . سريع پدر قيس را خبر کرد که در فلان خرابه ، شبحي نيمه جان که نشاني هايش با نشاني هاي فرزندت همخواني دارد رنجور و ضعيف و دردمند ، چنان که چشمان بي نورش گود رفته و مغز استخوانش پديدار شده ، در چنگال ضعف و مرگ اسير است ... پدر قيس به محض شنيدن خبر ، از جا جست و سوار اسب تيزرويي شد . اصرار نزديکان که چند نفري همراه او بيايند فايده اي نداشت . دلش نمي خواست کسي غير از خودش قيس را در حالتي ببيند که مرد غريبه وصف کرده بود . چند روزي در کوهها و خرابه هاي سرزمين نجد وجب به وجب کوه و بيابان را دنبالش گشت تا اينکه پسر را يافت . غريب و محزون و مجروح ... مجنون تا پدر را ديد به رعايت ادب بلند شد ، زمين بوسيد و به پايش افتاد : " اي تاج سر و افتخار من ! عذرم بپذير که مجروح و ناتوانم . اصلا دلم نمي خواست مرا به چنين روزي و در چنين شرايطي ببيني ... مرا ببخش اما بدان که سر رشته کار از دست من نيز بيرون است " پدر قيس که ابتدا براي دلداري فرزند صلابت خود را حفظ کرده بود ناگاه عنان صبر از کف داد و شروع به گريستن کرد و با مهرباني پدرانه شروع به صحبت کرد : " آخه اي پسر ! تا کي مي خواي اين بيقراري و ناشکيبي رو ادامه بدي ؟ نمي دونم کدوم چشم بد و نفرين کدوم رو سياه ، تو رو به اين حال و روز انداخت ! از اين همه غصه خوردن و طعنه اين و اون شنيدن خسته نشدي ؟ هنوز نفهميدي که مشت کوبيدن به سندان آهني اثري نداره ؟ از همه اينها گذشته ، گيرم که عاشقي، گيرم که مجنوني ، نبايد از پدر و مادر پير و رنجورت خبري بگيري؟ اصلا مي دوني يک هفته است مادرت در عزاي تو موهاي خودش را کنده و صورتش رو زخمي کرده ؟ گيرم که نداري آن صبوري *** کز دوست کني به صبر دوري آخر کم از آنکه گاهگاهي *** آيي و به ما کني نگاهي ؟ اينطور که تو خودت رو آواره کوه و بيابون کردي که کاري از پيش نمي ره . درسته که پدر ليلي به خفت و خواري جواب رد بهمون داد ولي هنوز روزنه اميدي باقيه : نوميد مشو ز چاره جستن ***کز دانه شگفت نيست رستن کاري که نه زو اميد داري***باشد سبب اميدواري در نو ميدي بسي اميد است*** پايان شب سيه سپيد است اصلا خبر داري که شحنه ها قصد جونت رو کرده اند ؟ چون ادعا مي کنند داستان سوز و عشق و عاشقيت آبروي خاندان ليلي را برده است " مجنون کمي مکث کرد . به احترام پدر سر به زير افکند و آرام و شمرده شروع به پاسخ کرد : " اي پدر ! اي سرور و بزرگتر قبيله عامريان ! اي قبله گاه حاجاتم پس از خداي ! الهي هميشه زنده باشي که تو ملجأ و اميد و پناهگاه مني . ممنون که بديدارم آمدي و تشکر از پند و نصيحت هاي مشفقانه ات که که مرهم جانم شد . ولي پدر من سياه روي و شرمنده به اختيار خودم اينجا نيامده ام . حل اين مشکل بدست من نيست وگرنه بسيار زودتر از اينها چاره مي کردم و اما در مورد شحنه ها . مرا در اين عشق بيم تيغ و خون و خونريزي نيست چرا که اين بديهي ترين رسم عاشقي است . سر بي ارزشترين کالايي است که من مي توانم در راه محبوب فدا کنم ... " مجنون اين گفت و سر در گريبان خويش فرو برد . ساعتي به سکوت گذشت . پدر ، گوشه اي آرام اشک مي ريخت و در گوشه اي ديگر مجنون ، لخت و عريان ، با خودش زمزمه مي کرد .هنگام غروب پدر رداي خويش بر دوش او افکند و با اصرار و مهرباني او را بر ترک اسب خويش نهاد و با هم به خانه برگشتند ... ************* ادامه دارد ... سعيد - كوچه رند ٭ ٭٭ چه سخت و طولاني ستگذ ران اين دو روزه ي عمر .... عطش ها خيال ها و يآس ها قصه ها و خاطره ها .... كه ، در رنج و غم پروريده شويم ودر يآس و هراس قد كشيم... تلخكامي هديه مان عطش ، قوتمان غربت خانه مان و خيال سر منزل آرزوهامان .................... شعر از : بچه محل ٭ ٭٭ مراسم يادبودبه يادبود 14 مرداد ماه 1378 سالمرگ پرويز شاپور مبتكر كاريكلماتور , تصويرگر موش و گربة و ماهی ... وبلاگ كاريكلماتور به روز شد . جهت روح اموات ... ٭ ٭٭ با سلام به همه عزيزانم !قسمت سوم داستان ليلی و مجنون در قسمتهای پيش خواندیم که پدر ليلی خواستگاری خانواده مجنون را نپذيرفت و اينک ادامه ماجرا : ... يک روز يکي از دوستان مجنون از سر دلسوزي و ترحم او را به کناري کشيد و گفت : اي قيس ! آخر اين چه بلائيست که بر خود آورده اي ؟ نه از حال و روز خودت خبرت هست نه از حال و روز دوستان و خانواده ات . تو در بند عاشقي هستي و ما در بند نام و ننگ تو . هميشه از اين مي ترسيم که به جرم ديوانگي از شهر برانندت . هرشب با اين اضطراب به خواب مي رويم که فردا جنازه ات را برايمان بياورند ... " و اما مجنون انگار گوشي براي شنيدن اين سخنان نداشت : "آني را که شما به نام قيس مي شناختيد مدتهاست که مرده است . مدتهاست که شيشه عمر مرا به جور شکسته اند . نيازي به راندنم از شهر نيست که من خود رانده کوي يار هستم . شما هم مرا رها کنيد که نه من حرفهاي شما را مي فهمم نه شما سوز و آه من را " اي بيخبران ز درد و آهم **** خيزيد و رها کنيد راهم من گمشده ام مرا مجوئيد **** با گمشدگان سخن مگوئيد بيرون مکنيد از اين ديارم **** من خود به گريختن سوارم و شروع کرد به شرح دلدادگي . چنان گفت و چنان خواند که از هوش رفت . عده اي که نظاره گر اين ماجرا بودند ، غمزده و افسرده او را به خانه اش رساندند . آري ! عشق اگر عشق باشد هر روز بر آتشش افزوده مي شود و خلاص عاشق از عشق ناممکن ! مجنون هر روز ضعيف تر و خميده تر مي گشت و در عشق استوارتر و بي تاب تر . تمامي مساجد و خانه ها و اماکن مقدس توسط پدر و خانواده اش زيارت شدند و همه جا دخيل بسته شد . بس نذرها که براي سلامتش ساختند و بس صدقه ها که پرداختند . اما داستان همان بود و حکايت همان . در نهايت يکي از نزديکان پيشنهاد داد که او را به سفر حج ببرند . تنها خانه مقدسي که باقي مانده است مقدس ترين آنها – کعبه – است .آنجا که حاجتگاه و محراب زمين و آسمان است و تمام جهانيان . پدر قيس کمي به فکر فرو رفت . چرا به فکر خودش نرسيده بود ؟ " مي برمش مکه . شايد ديدار خالق ، هوس مخلوق را از سرش بدر کند ! . موسم حج هم نزديکه و اميد سلامت قيس رنج دوري و سختي سفر رو آسون مي کنه !" مجنون اما حاضر به دور شدن از کوي ليلي نبود . هر چند ديدار ليلي نصيبش نمي شد اما همين که مي توانست از دور خرگاه و خيمه او را تماشا کند ، همين که هر چند روز يکبار مي توانست خبري از او بگيرد برايش دنيايي ارزش داشت . دوري از ليلي برايش حکم از دست دادن او را داشت .بعضي وقتها فکر مي کرد اصرار عجيب و غريب اين آدمها براي کشاندن او به سفري دور شايد نوعي فريب باشد براي جداي هميشگيش از ليلي . اما يک چيز به او قوت قلب مي داد : اين که پدرش هم از جمله اصرار کنندگان است و او اعتمادي بي پايان به پدر داشت .با هزار زحمت و خواهش راضيش کردند براي سفر حج . کارواني عظيم راه انداختند به سوي کعبه ... رايت کعبه که از دور پديدار شد پدر دست فرزند را گرفت و از شتر پياده شد . آهسته در گوشش خواند : " پسرم قيس ! اينجا کعبه است . خانه خدا . جايي که آرزوي همه آزادمردان چنگ زدن بر حلقه هاي خانه اش است . از خدا بخواه که اين هوي و هوس بچه گانه را از سرت بيرون کند و راه رستگاري را نشانت دهد . به هوش باش ! جماعتي چشم انتظارند که من برگردم با همان قيس جوان ، شاداب ، پر انرژي و سر براه " گفت اي پسر اين نه جاي بازيست **** بشتاب که جاي چاره سازيست گو يارب از اين گزاف کاري **** توفيق دهم به رستگاري رحمت کن و در پناهم آور **** زين شيفتگي براهم آور مجنون ابتدا گريست . خيلي سخت و مردانه . پس از آن لبخندي زد و مثل مار از جاي برجست . دستان پدر را رها کرد و سوي کعبه شتافت دست در حلقه کعبه زد و گفت : " من امروز مثل مثل اين حلقه ، حلقه بگوش عشقم . به من مي گن از عشق بپرهيز و دوري کن . ولي آخه تمام قوت و توان من از عشقه . اگه عشق تو وجود من بميره من هم مي ميرم . اي خدا ! تو را به کمال پادشاهي و نهايت خدائيت قسم ! مرا به آنچنان عشقي رسان که اگر من نماندم عشقم بماند . از سرچشمه عشق نوري برايم فرست تا سرمه چشمانم کنم . هر چند مست و ديوانه عشقم ، ولي از اين هم آشفته ترم کن ، سيرابم کن گرچه ز شراب عشق مستم **** عاشق تر از اين کنم که هستم خدايا ! ميل ليلي را در دلم افزون کن ! باقيمانده عمر مرا بگير و به عمر او اضافه کن ، هر چند از تب و تاب عشقش مثل تار مويي شده ام ولي نمي خواهم سر مويي از وجودش کم بشه . خدايا ! خودت محافظ و نگهدارش باش ... " مجنون مي گفت و مي خنديد و مي گريست . پدر گوشه اي ايستاده بود و با تعجب او را مي نگريست . کم کم براي او هم روشن شد که اين نه يک هوي و هوس زودگذر و از سر جواني و نابخردي است که عشقي است تمام و کمال . طلبي است مقدس و حيراني است عظيم . آهسته به سوي کاروان برگشت و ماجرا را براي همراهيان بازگو کرد : " خيال مي کردم به کعبه که برسد ، لبيک اللهم لک لبيک که بگويد ، قرآن که بخواند از رنج و محنت ليلي رهايي مي يابد ، نمي دانستم دست در حلقه کعبه که مي زند حلقه بگوشيش بخاطرش مي آيد ، نمي دانستم سياهي پرده کعبع او را به شبستان گيسوي ليلي رهنمون مي کند ، نمي دانستم اينجا هم که بيايد نفرين خود مي گويد و حمد و ثناي او ... " ٭ ٭٭ *براي زيستن بايد زندگي نمود.....كسي كه زندگي ميكند در حال زيستن است.. اما كسي كه در حال زيستن است.... نميتوان به حتم گفت كه زندگي ميكند...!!!! ٭ ٭٭روز، آرزوي وصل دل افروز كنم القصّه، كه دور از تو، به صد خون جگر روزي به شب آرم و شب روز كنم .: اميدي تهراني :. * * * ===== داستانك ===== «پرواز در قفس» بين راه دو تا مرغ عشق خريديم. يكي را من برداشتم و يكي را دختر همسايه مان وجيهه. دو قفس هم خريديم و قفس ها را كنار پنجره اتاقمان روبروي هم به ديوار حياط آويختيم. قفس مرغ عشق من كوچك بود و قفس مرغ عشق وجيهه بزرگ. به اضافه اين كه او يك آيينه هم در قفس گذاشته بود تا پرنده اشت احساس تنهايي نكند. يك روز صبح، ديدم كه مرغ عشقم، با حسرت به مرغ وجيهه مي گفت : - خوش به حالت كه قفس بزرگي داري! مرغ عشق وجيهه، پوزخندي زد: - قفس، قفس است. بزرگترين قفس ها، هيچ فرقي با كوچك ترين قفس ها ندارد، « سعي كن پرواز يادت نرود!» -:- نرمه امين-:- پ.ن: اين داستانك و داستانك قبلي از صفحات مجله ي دنياي جوانان برداشت شده است. ٭ ٭٭ * سلام دوستان عزيز...منفلا مينويسم..... حالا معلوم نيست تاكي...... شايد براي فقط چند روز....... شايد براي هميشه...... خدا كنه براي هميشه باشه... ٭ ٭٭ محاكمههشتمين فصل از ترجمه فارسي هري پاتر و محفل ققنوس به قلم وحيد بهلول آماده تحول !! است. اينجا را كليك كنيد. ضمنا فكر مي كنم با اين آشفته بازاري كه در كار ترجمه هاي بازاري و شتابزده اين كتاب در تهران ايجاد شده ، خواندن ترجمه اصيل و زيباي جناب بهلول حتي هفتگي فرصتي ست براي درك بهتر اين كتاب جذاب. ٭ ٭٭ چنين گفت تيغه ي يك گياه!تيغه ي يك گياه، به برگ پائيزي گفت: « هنگام افتادن چه سروصدايي مي كني! همه ي روياهاي زمستاني مرا به هم مي ريزي.» برگ بر آشفت و گفت: « اي فرومايه ي فرونشين! موجود بي آواز و بدخلق! تو در هواي بالا زندگي نمي كني و از صداي آواز چيزي نمي فهمي.» آنگاه برگ پائيزي روي زمين خوابيد و به خواب رفت. چون بهار رسيد باز بيدار شد، و يك تيغه ي گياه بود. هنگامي كه پائيز آمد و خواب زمستاني او را فرا گرفت، برگها از همه جا روي او مي افتادند. و او زير لب با خود مي گفت: « واي از دست اين برگهاي پائيزي!! چه سروصدايي مي كنند! همه ي روياهاي زمستاني مرا به هم مي ريزند!» پيامبر و ديوانه جبران خليل جبران ٭ ٭٭ مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنتفي شد*٭ ٭٭كه به تيغ مژه، در هر جگري چاك انداخت چند گاهي، دلم از داغ بتان ايمن بود باز عشق آمد و اين شعله به خاشاك انداخت .: اميرشاهي سبزواري :. * * * ===== داستانك ===== «ميخ هاي نرده پرچين» نوشته : شلي هاين لاين روزگاري، پسر بچه يي وجود داشت كه بسيار تندخو و بد اخلاق بود. روزي پدرش يك كيسه ميخ به وي داد و گفت: - هر بار عصباني شدي، يك ميخ به نرده هاي پرچين بكوب! پسر بچه روز اول 37 بار از كوره در رفت و 37 ميخ بر روي نرده ها كوبيد! اما اندك اندك متوجه شد مهار كردن خشم آسان تر از ميخ كوبيدن بر نرده هاي پرچين است و تدريجاً ميخ هايي كه قرار بود بكوبد كمتر شد. تا بلاخره روزي فرا رسيد كه ديگر اصلاً از كوره در نمي رفت. موضوع را به اطلاع پدرش رساند و پدر گفت: - از حالا به بعد، هر بار كه موفق شدي خشمت را مهار كني، يكي از ميخ هاي روي نرده را بيرون بكش! روزها، پياپي آمد و رفت، پسر بچه، هر گاه موفق به مهار كردن خشمش مي شد، يكي از ميخ ها را بيرون مي كشيد و سرانجام، روزي فرا رسيد كه پسر بچه به پدرش اطلاع داد: - تمام ميخ ها را بيرون كشيدم. پدرش دست او را گرفت، با هم به سمت پرچين رفتند و پدر گفت: - به سوراخ هايي كه روي نرده ها ايجاد شده است، نگاه كن! آيا اين نرده ها همان وضعي را دارد كه روز اول داشت؟ - خير پدر! پدر، لبخند معني داري بر لب آورد : - حرفي كه انسان در هنگام خشم مي زند، درست مثل ميخ هايي است كه به اين نرده ها كوبيده شده! ممكن است تو حرفي بزني و بعد بابت بيان آن عذر خواهي كني. با اين وجود، تأثير آن بر روح و روان كسي كه بر وي پرخاش كرده اي باقي مي ماند. درست مثل سوراخ هايي كه بر نرده ها باقي مانده است!! ٭ ٭٭ فصل هفتم هري پاتر و محفل ققنوسعليرغم اينكه يكي دو ترجمه فارسي تاكنون از كتاب هري پاتر و محفل ققنوس چاپ و منتشر شده ولي ترجمه زيباي وحيد بهلول حلاوت خاص خود رو داره اينهم فصل هفتم اين ترجمه شيرين. ٭ ٭٭شعري از «لوييس سيمپسون» «لوييس سيمپسون»، شاعر معاصر آمريكايي كه در سال 1964 موفق به دريافت جايزه پولتيزر در شعر شد، از جمله شعرايي است كه به خاطر اشعار تغزلي خود و مهارتش در زمينه ي شعرهاي روايي، شهرت زيادي كسب كرده است. اغلب اشعار او، كه آميخته با تكنيك هاي شعري و حاوي طنزي تلخ است، رؤياهاي گمشده تمدّني را ترسيم مي كند كه در آن، تنها افراد حساس امكان بقا دارند. از بين مجموعه اشعار وي شعري كوتاه با ترجمه جلال علوي را در زير مي خوانيد. و در ميان اشك ها، شكست. او گريه مي كرد چشمه ها عريض و عميق بودند چشمه هاي زمان كه به سوي من جاري بودند نه او و نه من نمي توانستيم جاري شدن اشك هايش را متوقف كنيم. پس، در اواسط تابستان من و آن دخترك دلسوخته، در ميان آب هاي جاري باران پيماني بستيم تا ابد. ٭ ٭٭ هرگز نااميد نشويداگر به طلوع و غروب خورشيد بنگري و بخندي، هنوز اميدواري. اگر زيبايي رنگ هاي گل كوچكي را درك كني، هنوز اميدواري. اگر لذت پرواز پروانه را درك كني، هنوز اميدواري. اگر لبخند كودك قلبت را شاد كند، هنوز اميدواري. اگر خوبي هاي ديگران را ببيني، هنوز اميدواري. اگر باراني كه بر سقف اتاقت مي بارد، تو را به خواب مي برد، هنوز اميدواري. اگر با ديدن رنگين كمان مي ايستي و به زيبايي آن خيره مي شوي، هنوز اميدواري. اگر با شادي و خوشي با افراد جديد روبه رو مي شوي، هنوز اميدواري. اگر هنوز دست دوستي به سوي ديگران دراز مي كني، هنوز اميدواري. اگر با دريافت نامه يا كارت غيرمنتظره اي، خوشحال و شگفت زده مي شوي، هنوز اميدواري. اگر از درد و رنج ديگران ناراحت و افسرده مي شوي، هنوز اميدواري. اگر هنوز به انتظار سال نو، چيدن سفره هفت سين و تحويل سال هستي، هنوز اميدواري. اگر به فكر آرامش هستي، هنوز اميدواري. اگر با نگاهي به گذشته، لبخند بزني، هنوز اميدواري. اگر با سختي ها روبه رو شوي و بجنگي، هنوز اميدواري. اميد زيباست و به ما انگيزه حركت مي دهد. وقتي نااميد مي شويم، اميد، خنده بر لب جان مي آورد. وقتي قلب مان به پيش نمي رود، اميد پيشقدم مي شود. وقتي چشم مان نمي بيند، اميد ما را به حركت وا مي دارد. اميد نور را به اعماق تاريكي ها مي برد. هرگز نااميد نشويد منبع ٭ ٭٭ سلام به همه عزیزانم !*********** ليلی و مجنون - قسمت دوم در قسمت اول داستان تا بدانجا پیش رفتيم که دلدلدگی قيس و ليلی به هم چنان آشکار گشت که مجبور شدند دو دلداده را از هم جدا کنند . و اينک ادامه ماجرا ************* ... در اين مدت مجنون به همراه چند تن از دوستانش که آنها هم غم عشق کشيده بودند هر شب به اطراف منزل ليلي مي رفت و در وصف او ناله ها مي کرد . روزها هم با اين دوستان در اطراف کوه نجد که نزديک شهر ليلي بود رفت و آمد مي کرد و از اينکه نزديک دلبند خويش است آرامش مي گرفت . در يکي از اين رفت و آمدها ، دو دلداده پس از مدتي طولاني همديگر را ديدند ديداري که آتش عشق را در جان هر دو شعله ورتر ساخت ، اشاره هاي چشم و ابروي ليلي ، شانه کشيدنش به زلفان سياه و بيقراري و بي تابي مجنون و در رقص و سجود آمدنش زيباترين صحنه هاي عاشقانه را رقم زد : ليلي سر زلف شانه مي کرد *** مجنون در اشک دانه مي کرد ليلي مي مشکبوي در دست *** ليلي نه ز مي ز بوي مي مست قانع شده اين از آن به بويي *** وآن راضي از اين به جستجويي شرح اين عاشقي و دلدادگي براي هر دو دردسر آفرين شد . ليلي را به کنج خانه نشاندند و جان مجنون را به تيغ نصيحت آزردند . پدر قيس در پي چاره کار, بزرگان و ريش سپيدان قبيله را جمع کرد و به آنها گفت : " در چاره کار فرزند بيچاره گشته ام . مرا ياري رسانيد که دردانه فرزندم آواره کوه و بيابان گشته بحدي که مي ترسم هديه نفيس خداوندي در بلاي عشق دختري عرب از کفم برود . " پس از بحث و بررسي همه متفق القول اعلام کردند که تاخير بيش از اين فقط سبب بدنامي است بهتر است به خواستگاري ليلي برويم آنچه مي تواند آتش اين دلدادگي را فرو نهد يا مرگ است يا وصال . سيد عامري – پدر قيس – شهد نصيحت نوشيد , ساز و برگ سفر فراهم کرد و با گروهي از بزرگان به ديدار پدر ليلي شتافت . پدر ليلي که خود از بزرگان شهر مجاور بود هنگامي که خبر ورود سيد عامري را شنيد با رويي گشاده به استقبال آنان رفت : رفتند برون به ميزباني *** از راه وفا و مهرباني با سيد عامري به يکبار ***گفتند " چه حاجت است ، پيش آر " پدر قيس گفت : " از بهر امر خيري مزاحم شده ايم . فرزند دلبندت را براي تنها پسرم – نور چشمم – خواستارم . نوباوگان ما دلباخته همند . شرم و آزرم و خجالت محلي ندارد . من به اميدي به خانه ات آمدم باشد که نا اميد برنگردم " خواهم به طريق مهر و پيوند *** فرزند تو را براي فرزند کاين تشنه جگر که ريگ زاده است *** بر چشمه تو نظر نهاده است من دُر خرم و تو دُر فروشي *** بفروش متاع اگر بهوشي پدر ليلي تاملي کرد . افسانه جنون " قيس" در تمامي قبايل اطراف پيچيده بود . براي پدر ليلي بعنوان يکي از بزرگان شهر , سپردن دختر به پسري مجنون و ديوانه , هر چند پسر رييس قبيله عامري , خفت و خواري و سرشکستگي بحساب مي آمد . آنچه او را بر اين عقيده استوارتر مي کرد خلق و خوي عيبجوي اعراب بود که زبان تند و تيز و کنايه آميزشان شهره تاريخ است . به آرامي جواب داد : " فرزند تو گرچه هست پدرام *** فرخ نبود چو هست خودکام ديوانگيي همي نمايد *** ديوانه , حريف ما نشايد داني که عرب چه عيبجويند *** اينکار کنم مرا چه گويند ؟! با من بکن اين سخن فراموش *** ختم است برين و گشت خاموش پدر قيس از شدت خجالت سرخ شده بود . تمام خستگي راه با همين چند جمله به تنشان ماند . عليرغم درخواست پدر ليلي براي شب ماندن , دستور بازگشت داد . در طول راه همه ساکت بودند و پدر مجنون بي نهايت مغموم . وقتي رسيدند همه به نصيحت قيس در آمدند که " هر دختري از شهر ها و قبايل اطراف بخواهي به عقدت در مي آوريم , بسيار دختران سيمتن زيباروي همينجا هست که آرزويشان پيوستن با خاندان بزرگ عامري است . از اين قصه نام و ننگ بگذر و صلاح کار خويش و قبيله را گير ... " … طعم تلخ اين نصيحت چنان در کام مجنون نشست که زانوانش را سست کرد . پيراهنش را دريد و از خانه بيرون رفت . چين و چروکي که به چهره پدرش افتاده بود اين روزها عميق تر و چهره خسته و درمانده مادرش تکيده تر از هميشه شده بود ... مجنون همچنان آواره کوه و دشت و بيابان بود و نجواي " ليلي ليلي " ورد زبانش . آنچنان که گاه اين درد فراق بر جانش آتش مي افکند که تاب دوري نياورده و آرزوي مرگ کند و راستي ! مگر مرگ چيست ؟ دوري از محبوب بالاترين عذاب است و مرگ از اين زندگي شيرين تر ! ٭ ٭٭ از وبلاگ منيرو رواني پور:قافله کولی ها روز پنج شنبه در طبقه پايين نشر قصه ا تراق کرد . نويسنده جوانی که از سمنان امده بود زير صدای جوشکاری و دريل داستانش را خواند بعد مجبور شديم همگی توی قهوه خانه بچپيپم . دو تا از دوستان وب لاگ نويس ريحانه و حامد داستاهايشان را خواندند پيشهاد شد که کتاب ابلوموف را بخوانند فقط دو تا از بچه ها کتاب گنجاروف را خوانده بودند و يکی هم فيلمش را ديده بود .سينما برای ادمهای تنبل کار را راحت ميکند .... بعد کمی در باره نشانه شناسی توی سر وکله هم زديم و قرار شد بچه ها در امدی بر نشانه شناسی هنر تاليف مجمد ضميران را بخوانند ...ومن کتاب چرا بايد کلاسيکها را خواند توی دستم بود امدم که قسمتی ار ان را بخوانم اما سرو صدای موزيک و قليان و ادمها نگذاشت قرار شد که کوليها خودشان کتاب را بگيرند و بخوانند ....فرشته را به عنوان کداخدای قافله انتخاب کرديم .از اين ببعد بچه ها با او تماس می گيرند و اتراقگاه بعدی را از او می پرسند . دوتا ناشر -پيشهاد داده اند که گاهی قافله برود و در انتشاراتی انها چادر بزند قبول کرده ايم .نشر ثالث و نشر مرکز .نشر قصه هم به کسانی که در قافله کولی ها هستند سی در صد تخفيف ميدهد . خودم دارم زبانشناسی و نقد ادبی ترجمه مريم خوزان و حسين پاينده را می خوانم وترجمه بسيار خوب است . و حالا يک سوال از نشر کاروان .:شما ويراستار نداريد .ويراستاری که به هردو زبان فارسی و انگليسی مسلط باشد ؟ ٭ ٭٭فصلها آوارگان خورشيدند تو آواره كيستي؟ حالاي سرگردان! تو را اواخر اسفند ديدم و دنيايم به زيبايي رسيد بهار ادامه مهرباني تو بود تابستان پياده مي رفتيم بر ماسه ردّي نمي ماند دريا كنار ساحل نبود و زيبايي به زيبايي نمي رسيد افتادن از چشمهايت پاييز بود و زمستان... تو آواره كيستي. -:- علي.عبدالرضايي -:- ٭ ٭٭ سلام به همه عزیزانم !اگر خدا بخواهد از این پس در هر هفته شاهد چاپ دو قسمت از داستان " ليلي و مجنون " اقتباسی آزاد از منظومه ليلي و مجنون نظامی گنجوی خواهیم بود . پر واضح است که قلم ناتوان و انديشه کوتاه من سبب ساز کوتاهي های بسياری در اين مقوله خواهد بود . کوتاهي وقت فرصت بازنويسي یادداشتها و دست نوشته هايم را نيز از من دريغ کرد . با اينحال به نظرم رسيد که قدم برداشتن در اين وادی ، هرچند لنگ لنگان و ناقص ، بهتر از نشستن و افسوس فرصت های از دست رفته را خوردن است . در همین ابتدا از همه عزيزان خواننده به دليل کاستی هایی که مطمئنا کم نخواهد بود پوزش طلبيده و انتقادات و راهنمائيهای همگان را به ديده منت پذيرا هستم . سعيد - کوچه رند ************* در روزگاراني دور در قبيله اي از ديار عرب به نام قبيله عامريان رييس قبيله كه مردي كريم و بخشنده و بزرگوار بود و به دستگيري بينوايان و مستمندان مشهور ، به همراه همسر زيبا و مهربانش زندگي شاد و آرام و راحتي داشتند . اما چيزي مثل يك تندباد حادثه آرامش زندگي آنها را تهديد مي كرد . چيزي كه سبب طعنه حسودان و ريشخند نامردمان شده بود . رييس قبيله فرزندي نداشت . و براي عرب نداشتن فرزند پسر ، حكم مرگ است و سرشكستگي ... رييس قبيله هميشه دست طلب به درگاه خدا بر مي داشت و پس از حمد و سپاس نعمتهاي او ، عاجزانه درخواست فرزندي مي كرد ... دعاها و درخواستهاي اين زوج بدانجا رسيد كه خداوند آنها را صاحب فرزندي پسر كرديد . در سحرگاه يك روز زيباي بهاري صداي گريه نوزادي ، اشك شوق را بر چشمان رييس قبيله – كه ديگر گرد ميانسالي بر چهره اش نشسته بود – جاري كرد : ايزد به تضرعي كه شايد *** دادش پسري چنانكه بايد سيد عامري – رييس قبيله – به ميمنت چنين ميلادي در خزانه بخشش را باز كرد و جشني مفصل ترتيب داد . نهايت دقت و وسواس در نگهداري كودك بعمل آمد ، بهترين دايگان ، مناسب ترين لباسها و خوراكها براي كودك دردانه فراهم گرديد . زيبايي صورت كودك هر بيننده اي را مسحور خويش مي كرد . نام كودك را ؛ قيس ؛ نهادند ، قيس ابن عامري روزها و ماهها گذشت و قيس در پناه تعليمات و توجهات پدر بزرگتر و رشيدتر مي شد . در سن 10 سالگي به چنان كمال و جمالي رسيد كه يگانه قبايل اعراب لقب گرفت : هر كس كه رخش ز دور ديدي *** بادي ز دعا بر او دميدي شد چشم پدر به روي او شاد* ** از خانه به مكتبش فرستاد در مكتبخانه گروهي از پسران و دختران ، همدرس و همكلاس قيس بودند . در اين ميان دختري از قبيله مجاور هم در كلاس مشغول تحصيل بود . نورسيده دختري كه تا انتهاي داستان همراه او خواهيم بود : آفت نرسيده دختري خوب ***چون عقل به نام نيك منسوب محجوبه بيت زندگاني* **شه بيت قصيده جواني دختري كه هوش و حواس از سر هر پسري مي ربود . دختري كه ؛قيس؛ نيز گه گداري از زير چشمان پرنفوذش نگاهي از هواخواهي به او مي انداخت و در همان سن كم شيفته زيبايي و مهربانيش شده بود . دختري به نام ؛ ليلي ؛ در هر دلي از هواش ميلي ***گيسوش چو ليل و نام ليلي از دلداريي كه قيس ديدش *** دل داد و به مهر دل خريدش او نيز هواي قيس مي جست *** در سينه هر دو مهر مي رست زان پس درس و مكتب بهانه اي بود براي ديدار ، براي حضور و براي همنفسي . نو باوگان ديگر به نام درس و مدرسه فرياد سر مي دادند و خروش قيس و ليلي براي همديگر بود . هر روز ليلي با چهره اي آميخته به رنگ عشق و طنازي و قيس با قدمهايي مردانه و نيازمندانه فقط به آرزوي ديدار هم قدم به راه مكتب مي گذاشتند . تا جايي كه عليرغم مراقبتهاي اين دو ، احوالات آنها بگونه اي نبود كه مانع افشاي سر نهانيشان شود : عشق آمد و كرد خانه خالي *** برداشته تيغ لاابالي غم داد و دل از كنارشان برد *** وز دلشدگي قرارشان برد اين پرده دريده شد ز هر سوي* ** وان راز شنيده شد به هر كوي كردند شكيب تا بكوشند *** وان عشق برهنه را بپوشند در عشق شكيب كي كند سود *** خورشيد به گل نشايد اندود تصميم گرفتند زماني با عدم توجه ظاهري به هم آتش اين عشق را كه در زبان مردم افتاده بود خاموش كنند اما هر دو پس از مدتي كوتاه صبر و قرار از كف مي دادند ، نگاههاي آندو كه به هم مي افتاد هر چه راز بود از پرده برون مي افتاد . بقول سعدي : سخن عشق تو بي آنكه بر آيد بزبانم رنگ رخساره خبر مي دهد از سر نهانم اين ابراز عشق و علاقه اگر چه از طرف ليلي به سبب دختر بودنش با وسواس و مراقبت بيشتري اعلام مي شد اما قيس كسي نبود كه قادر به پرده پوشي باشد ، كار بدانجا رسيد كه قيس را ؛ مجنون ؛ ناميدند : يكباره دلش ز پا در افتاد *** هم خيك دريد و هم خر افتاد و آنان كه نيوفتاده بودند *** مجنون لقبش نهاده بودند اين آواي عاشقي چنان گسترده شد كه تصميم گرفتند اين دو را – كه جواناني بالغ شده بودند – از هم جدا كنند .افتراقي كه آتش عشق را در دل آنان شعله ورتر ساخت . ليلي در گوشه تنهايي خود اشك مي ريخت و مجنون آواره كوچه ها شده بود و اشكريزان سرود عاشقي مي خواند . كودكان به دنبال او راه مي افتادند ؛ مجنون مجنون ؛ مي كردند و گروهي سنگش مي زدند : او مي شد و مي زدند هر كس *** مجنون مجنون ز پيش و از پس ************** پايان قسمت اول ٭ ٭٭ حكايت مردي كه نه مي گفت!بود در كشور افسانه كسي شهره در نه گفتن: نام مي خواهي؟ - نه كام مي جويي؟ ـ نه تو نمي خواهي يك تاج طلا بر سر؟ - نه تو نمي خواهي از سيم قبا در بر؟ - نه مذهب ما را مي داني؟ - نه خط ما مي خواني آيا؟ - نه نه، به هر بانگ كه بر پا مي شد نه، به هر سر كه فرو مي آمد نه، به هر جام كه بالا مي رفت نه، به هر نكته كه تحسين مي شد نه، به هر سكه كه رايج مي گشت روزي آئينه به دستش دادند - مي شناسي او را؟ آه، آري خود اوست! مي شناسم او را. گفته شد ديوانه ست سنگسارش كردند. سياوش كسرايي ٭ ٭٭ به آوازی می ماند:"با ژرفنای دیگری بازی مکن!" "تنها اگر خیلی جنون آمیز تر از فیلسوفان بیاندیشی ، میتوانی مسائلشان را حل کنی" "از هر اشتباهی سکه ای ضرب کن " "آن که بسیاز می داند ، دروغ نگفتن را دشوار می یابد" " نه الگوهای دیگران ، بلکه بگذار طبیعت راهبر تو باشد" از كتاب : فرهنگ و ارزش لودویگ ویتگنشتاین گرد آورنده جی . اچ . فن رایت مترجم : امید مهرگان ناشر : گام نو منبع ٭ ٭٭ سلاماز کتاب کشتی پهلو گرفته نوشته سید مهدی شجاعی : گریه نکنید عزیزان من ! شما از این پس جای گریستن بسیار دارید بر هر کدام از شما مصیبت ها می رود که جگر کوه را کباب می کند و دل سنگ را آب ... هم اکنون پدرتان علی مرتضی خواهد آمد . برخیزید عزیزان من ! بیش از این بی تابی نکنید . علی خود از شنیدن خبر چنان بی تاب شده است که میان راه چند بار ردایش در پایش پیچیده شده است و او را بزمین افکنده است . نه فقط دل علی که پای علی نیز لرزیده است . بی تاب ترش نکنید . برخیزید عزیزان من ! ... از وبلاگ زهرا در مورد یاس غریب مدینه : يـه روز يه باغـبـوني يه مـــــرد آسـمـــــوني ... نـهـالي کاشت ميون باغچه مـهـربونـي مي گفت سـفـر که رفتم يه روز و روزگــاري ... ايـن بوته يـــاس من مي مونه يــادگـاري هر روز غروب عطر ياس تو کوچه ها ميپيچيد ... ميون کــوچه باغها بوي خــدا مي پيچيد اونـايـي کـه نداشـتـن، از خـوبـيـها نـشـونـه ... ديدن که خوبي ياس باعث زشتي شونه عابراي بي احساس، پا گذاشتن روي يـاس ... ساقه هاشو شکستن آدماي نــاسپاس يـــاس جـوون برگ مون تکيه زدش به ديــوار ... خواست بزنه جـوونه، اما سر اومد بــهار يـه بـاغبون ديگه، شـبـونه ياس و بـرداشـت ... پنهون ز نا محرما، تو باغ ديگه اي کاشت هزار ساله کوچه ها، پر ميشه از عطر ياس ... اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس... *********** ٭ ٭٭ سوگنامه بانوي اشك و عشقخداحافظ گل ياس.... به ياد تو که مي افتم، روي پرده اشک، صحنه ها مي آيند و مي روند. صحنه هاي حيرت آور: عشق و عبادت، ايثار و مقاومت، صبر و شهامت، .... و مظلوميت و شهادت. اما شهادت تو زمان و مکان را از پا انداخته است... و من سالياني دراز، تمامي سرزمين هاي غربت را به دنبال مزار تو زير پا گذاشتم، ولي افسوس که .... بي جواب برگشته ام.... زندگي زيباست ------------------------ دل غريب من از گردش زمانه گرفت به حسرت غم زهرا شبى بهانه گرفت شبانه بغض گلوگير من كنار بقيع شكست و ديده ز دل اشك دانه دانه گرفت ز اشك جارى چشمم ز چشمه سار دلم در آن سحر چمن عشق صد جوانه گرفت ز پشت پنجره ها ديدگان پر اشكم سراغ مدفن پنهان و بى نشانه گرفت نشان شعله و دود سراى زهرا را توان هنوز ز ديوار و بام خانه گرفت مصيبتى است على را كه پيش چشمانش عدو اميد دلش را به تازيانه گرفت چه گفت فاطمه كانگونه با تاثر و غم على مراسم تدفين او شبانه گرفت فراق فاطمه را بوتراب باور كرد شبى كه چوبه تابوت را به شانه گرفت خورشيد من ---------------- چهره ها با اشک زيبا ميشود عشق با تصوير معنا ميشود عشق يعنی دل سپردن در الست از می وصل الهی مست مست عشق يعنی ذکر ناموس خدا يا علی گفتن به زير دست و پا عشق يعنی جلوه صبر خدا شرم ايوب نبي از مرتضي عشق بر دلها شهامت ميدهد عشق بر غمها حلاوت ميدهد عشق بر دلداده فرمان ميدهد عاشق جان داده را جان ميدهد عشق باعث شد كه دل سامان گرفت پشت درب حانه زهرا جان گرفت عشق يعني اجتناب فاطمه بيت الاحزان خراب فاطمه عشق يعني صحبت بي واهمه حيدر در بند پيش فاطمه آن كه خود مرد دلير جنگ بود دستگير فرقه اي صد رنگ بود عشق يعني غسل زير پيرهن دست بيرون كردن از زير كفن عشق يعني صبر در هنگام خشم عشق يعني جاي سيلي روي چشم عشق يعني قلب چون آيينه اي جاي ميخ در به روي سينه اي عشق يعني انتظار منتظر سينه اي مجروح از مسمار در عشق يعني گريه هاي حيدري دختري دنبال نعش مادري عشق يعني طاعت جان آفرين رد خون سينه بر روي زمين مهر مهرويان --------------------- در مبان خون و ... در ميان كوچه ها،باد مي وزيد و سوز از خلال قلبها ، عشق مي پريد و سوز در ميان كوچه گرگ، پشت در فرشته بود تازينه ها به دست، عشق و سوز و ناله بود با قصاوت و كژي، درب كوفت آن پلشت وز فغان و ناله باز، عرش بر زمين نشست آه ودرد درفلك، شيون وفغان زمين درميان هلهله، تازيانه ها كمين درب را بسوختند، سرو را كتك زدند در ميان بهت و آه، عرش را زمين زدند بوي دود و بوي خاك، بر مشام غنچه ها وزگزند شعله ها، رنجها و ناله ها شهريار بسته بود، آن ملك نشسته بود واين يكي به صبرتلخ، وآن دگركه رنجه بود خور بر زمين فتاد، درد و ناله راست شد غنچه ها ز درد و آه، يك به يك فسرده شد آن گل نگشته باز، با لگد جدا نمود آن فرشته را به درد، تيز آشنا نمود در ميان كين و بغض، عشق را بسوختند وزجهالت و عناد، دين خود فروختند... سپيده صبح ٭ ٭٭ سلام به همه عزیزانم !شهادت صدیقه طاهره ، زهرای مرضیه بر تمامی عاشقان سینه سوخته تسلیت باد . ادبستان ، جناب هادی محمد زاده و غزلی زیبا در رثای حضرت زهرا ( س) : به بانوی آبهای چهان : خاكستري است رنگ جهان، بي حضور تو از چرخش ايستاده زمان، بي حضور تو اين باغ لاله، مادر گلهاي سر به زير! تنهايياش شده است عيان، بي حضور تو اين رودها به بستر پوكي رسيدهاند بانوي آبهاي جهان! بي حضور تو ماييم و چكة چكة غمها از آسمان ماييم و اين همه هذيان، بي حضور تو در چرخش زمين به تعادل نميرسيم هي گيج ميرود سرمان! بي حضور تو اي ماه من به خاك مرو! فكر باغ باش! ميگيرد آسمان سرطان بي حضور تو ما سوره هاي پشت در آتش گرفته ايم با مكث تلخ رهگذران، بي حضور تو اين كوچه ها به باغ فدك ختم ميشود گويا به يك مزار نهان بي حضور تو ***************** و اما خانم فاطمه فروغیان و دو غزل ناب و بسیار زيبا : يا فاطمه الزهرا ای ابد پيوسته بانوی ازل فاطمه ای آفتاب لم يزل رشته ای از چادرت حبل المتين قطره اشک تو کوثر آفرين ای فدک های زمين و آسمان ذره گردی ترا بر آستان يک تبسم از تو جنت آفريد روی گرداندی و دوزخ شد پديد ... يا امير المومنين کدامين شب از آن شب تيره تر بود که زهرا حايل ديوار و در بود شبی کاندر هجوم تيغ بيداد تنت را سينه ی زهرا سپر بود زمان بر سينه ی خود سنگ می کوفت زمين از داغ زهرا شعله ور بود عطش نوشان کوفی آتشينان و حتی کوثر آنجا بی اثر بود ************* سعيد - کوچه رند
|