لينکستان  مصاحبه و تحليل  صفحه اصلي  تذ کره البلاگ  اخبار اينترنت و کامپيوتر  كاريكاتور  پاسخ به سئوالات فني  پيام به جارچی 
 

ايميلتان را وارد كنيد تا ارسال مطلب جديد را به شما خبر دهيم


powered by Bloglet



Sunday, March 28, 2004

٭٭٭

سلام
سيد حسن حسيني شاعر ، منتقد و محقق برجسته درگذشت .
به گزارش خبرگزاري " مهر" اين شاعر و نويسنده معاصر ، ساعت 5 بامداد ديروزدرراه بيمارستان درگذشت . شب گذشته وي به خاطر وخامت حال به بيمارستان انتقال داده شد که با بهبود نسبي به منزل انتقال داده شد اما مجددا حال وي رو به وخامت گذاشت ودر راه بيمارستان درگذشت . يک منبع آگاه به مهر گفت که پزشکان علت مرگ اين شاعر را سکته مغزي عنوان کرده اند. اين در حالي است که جامعه ادبي و فرهنگي کشور ، هنوز داغدار نصرالله مرداني است .
عاشقم بهار را
رويش ستاره در کوير شام تار را
رهنورد دشتهاي عاشقي !
پر زباده سپيده باد جام تو
اي که چون غزال تشنه
آب تازه مي خورد
مزرع دلم زجاري کلام تو
در غبار کام تو
چاره فسونگران و رهزنان
در محاق مرگ ، رخ نهفتن است
من که تشنه ام زلالي از سپيده را
من که جستجوگرم سرودهاي ناشنيده را
شعر من که عاشقم
هميشه از تو گفتن است
اي که در بهار سبز نام تو
رسالت گل محمدي ، شکفتن است...
كلاسهاي درس بيدل شناسي دكتر حسيني تا مدتها در خاطره عاشقان شعر و ادب باقي خواهد ماند . يادش گرامي
هلا ، روز و شب فاني چشم تو
دلم شد چراغاني چشم تو

به مهمان شراب عطش مي دهد
شگفت است مهماني چشم تو

بنا را بر اصل خماري نهاد
ز روز ازل باني چشم تو


پر از مثنوي هاي رندانه است
شب شعر عرفاني چشم تو

تويي قطب روحاني جان من
منم سالك فاني چشم تو

دلم نيمه شب ها قدم مي زند
در آفاق باراني چشم تو

شفا مي دهد آشكارا به دل
اشارت پنهاني چشم تو

هلا توشه راه دريا دلان
مفاهيم طوفاني چشم تو

مرا جذب آيين آيينه كرد
كرامات نوراني چشم تو

از اين پس مريد نگاه توام
به آيات قرآني چشم تو
***
خاطره اي از زبان محسن مؤمني :
در يكي از روزهاي تابستان امسال با دكتر سيدحسن حسيني در حوزه هنري براي برگزاري جلسات بيدل‌شناسي قرار داشتيم. مي‌دانستم سالهاي خيلي پيش با آقاي مرداني در باره مسائل شعر انقلاب اختلافاتي داشته‌اند. لذا با احتياط گفتم: «اطلاع داريد آقاي مرداني بيمارند». اشك در چشمان او جوشيد و بادرد گفت: «يعني نصرالله هم مي‌خواهد برود؟ نه خدا آن روز را نياورد! هنوز ادبيات انقلاب به او نياز دارد و...»
به عيادت استاد كه رفتيم، سلام آقاي حسيني را به او رساندم. چشمانش درخشيد و گفت:«سلامش را مي‌خواهم چكار، دلم براي خودش تنگ شده، به سيد بگو بيايد ديدنم.»
اتفاقاً آقاي حسيني هم با چند روز تأخير به اتفاق تعدادي از دوستان رفتند بيمارستان و از قضا ديدارشان هم خيلي هم طول كشيده بود. يكي از همراهانش مي‌گفت: «آقاي مرداني گفت براي مردن آماده‌ام اما تنها يك آرزو دارم و مي‌ترسم بميرم و غصه‌اش در دلم بماند و آن هم آرزوي زيارت كربلاست.» آقاي حسيني گفته بود: «نصرالله تو ديگه چرا غصه مي‌خوري؟ بابا تو كه در شعرهايت بارها به كربلا رفته‌اي و ديگران را هم با خود برده‌اي!»

***

بيا عاشقي را رعايت كنيم
ز ياران عاشق حكايت كنيم
از آن ها كه خونين سفر كرده اند
سفر بر مدار خطر كرده اند
از آن ها كه خورشيد فريادشان
دميد از گلوي سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشيواري عشقبازان فزود
عزاي كهنسال را عيد كرد
شب تيره را غرق خورشيد كرد
حكايت كنيم از تباري شگفت
كه كوبيد درهم، حصاري شگفت
از آن ها كه پيمانه «لا» زدند
دل عاشقي را به دريا زدند
ببين خانقاه شهيدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون مي زنند
دف عشق با دست خون مي زنند
سر عارفان سرفشان ديدشان
كه از خون دل خرقه بخشيدشان
به رقصي كه بي پا و سر مي كنند
چنين نغمه عشق سر مي كنند:
«هلا منكر جان و جانان ما
بزن زخم انكار بر جان ما
اگر دشنه آذين كني گرده مان
نبيني تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، اين مرهم عاشق است
كه بي زخم مردن غم عاشق است
بيار آتش كينه نمرود وار
خليليم! ما را به آتش سپار
كه پروانه برد با دو بال حريق»
در اين عرصه با يار بودن خوش است
به رسم شهيدان سرودن خوش است
بيا در خدا خويش را گم كنيم
به رسم شهيدان تكلم كنيم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشي است هان! اولين شرط عشق
بيا اولين شرط را تن دهيم
بيا تن به از خود گذشتن دهيم
ببين لاله هايي كه در باغ ماست
خموشند و فريادشان تا خداست
چو فرياد با حلق جان مي كشند
تن از خاك تا لامكان مي كشند
سزد عاشقان را در اين روزگار
سكوتي از اين گونه فريادوار
بيا با گل لاله بيعت كنيم
كه آلاله ها را حمايت كنيم
حمايت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است



Saturday, March 27, 2004

٭٭٭

سلام
زندگيتان سبز و دلهاتان سپيد در پناه حق
***
حافظانه هاي بهاري
كلمه بهار و تركيبات آن چون نوبهار و بهاران نزديك به 22 بار در اشعار شيخ شيراز تكرار شده است . تلقي و منظور حافظ از بهار گاه اشاره به بهار طبيعت و سرسبزي و حيات دوباره طبيعت دارد :
هميشه تا به بهاران هوا به صفحه باغ
هزار نقش بكارد به خط ريحاني

و گاه اشاره به چهره زيباي نگار و قامت دلفريب يار :
اي روي ماه منظر تو نوبهار حسن
خال و خط تو مركز حسن و مدار حسن
***
خوش چمنيست عارضت خاصه كه در بهار حسن
حافظ خوش كلام شد مرغ سخنسراي تو

گاه در لباس واعظي مجلسي به پند و اندرز مي پردازد و از گذشت سالها و روزها درس عبرت مي گيرد :
نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي
كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
***
ذخيره اي بنه از رنگ و روي فصل بهار
كه مي رسند ز پي رهزنان بهمن و دي

و گاه در مقام رندي نظر باز از سرمستي طبيعت و رويش گلهاي بهاري چنان شيفته ميخواري مي گردد كه ساقي مجلس را مورد عتاب قرار مي دهد :
ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي
من نگويم چه كن ار اهل دلي خود تو بگوي
***
ساقي بهار مي رسد و وجه مي نماند
فكري بكن كه خون دل آمد ز غم به جوش
***
خوشتر ز عيش و صحبت و باغ و بهار چيست
ساقي كجاست ؟ گو سبب انتظار چيست ؟
***
***
آن روزهاي سبز ( محمد رضا روزبه ):
با موجي از ترنم آن روزهاي سبز
مي رويم از تلاطم آن روزهاي سبز

گل مي كند دوباره در آيينه خيال
سوسو زنان تجسم آن روزهاي سبز

در قاب چشم شعله ورم نقش مي زند
تصوير بر تلاطم آن روزهاي سبز

يك شب به ميهماني چشمان من بيا
اي از تبار مردم آن روزهاي سبز

در ساغر نگاه عطشناك من بريز
يك جرعه از تبسم آن روزهاي سبز

برگي ـ اگرچه زرد ـ مرا تحفه آفريد
از جنگل تفاهم آن روزهاي سبز


امروز اگر چه سفره دل هايمان تهي است
از عطر نان گندم آن روزهاي سبز

خالي مباد اجاق جنون سوز سينه مان
از شعله هاي هيزم آن روزهاي سبز

امشب كنار دفتر رنگين خاطرات
من ماندم و تجسم آن روزهاي سبز!





Sunday, March 14, 2004

٭٭٭

يك موتور جستجو كه در بين بيش از 340000 بيت شعر از 35 شاعر نامی ايران ، كلمهء مورد نظر شما را جستجو ميكند .



Saturday, March 13, 2004

٭٭٭

٭ تمام دانستني ها و دانش و آگاهي هاي يك فرد ، به اندازي ي تكه آسماني ست كه قورباغه اي نشسته در ته چاه ، آن را مشاهده مي كند
..............
بچه محل



Thursday, March 11, 2004

٭٭٭

سلام
نصرالله مرداني هم سوار بر سمند سركش مرگ ، شتافت !
گزارش تصويري خبرگزاري مهر از مراسم تشييع نصرالله مرداني

نصرالله شاعر لب بسته و مرغك دل بسته عاشفي بود . شاعري كه غزل را با حماسه و عشق را با مردانگي پيوند زد :
تا زتار نفسم نغمه هو مي ريزد
دلم از هيمنه عشق فرو مي ريزد

گرچه لب بسته ام اي عشق به آهنگ سكوت
حرف هاي دل من از لب او مي ريزد

همه شب مي كشدم مست به بستان خيال
بوي خوبي كه از آن سنبل مو مي ريزد

پركند بوي خوشش وسعت تنهايي من
گل اشكي كه بر آن سبزه رو مي ريزد

برلبم زمزم نامش همه دم مي جوشد
عطر يادش به برم از همه سو مي ريزد

هر شب از باغ خيالش ،گل شعري چيدم
تا زشاخ غزلم اين همه بو مي ريزد

حرف ناگفته دل بود كه مي گفت :بگو
كزنسيم نفسش راز مگو مي ريزد

حرف ناگفته دل بود كه مي گفت :بگو
كزنسيم نفسش راز مگو مي ريزد

آرزوي او پس از تحمل رنج طاقت سوز سرطان ، زيارت خاك مقدس كربلا بود . آرزويي كه عاشقانه برآورده شد و رقصي كه نصرالله را از كربلا به آسمانها برد هميشه در خاطره ها ماندني است . رقصي واژگون !
من واژگون من واژگون من واژگون رقصيده ام
من بي سرو بي دست و پا در خواب خون رقصيده ام

ميلاد بي آغاز من هرگز نمي داند كسي
من پير تاريخم كه بربام قرون رقصيده ام


فرداي ناپيداي من پيداست در سيماي من
اين سان كه با فرداييان در خود كنون رقصيده ام

منظومه اي از آتشم ، آتشفشاني سركشم
در كهكشاني بي نشان ، خورشيد گون رقصيده ام

اي عاقلان در عاشقي ديوانه مي بايد شدن
من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصيده ام

ميلاد دانايي منم ،پرواز بينايي منم
من درعروجي جاودان ازحد فزون رقصيده ام

با رقص من در آسمان ،رقص تمام اختران
من بربلنداي زمان بنگر كه چون رقصيده ام
****
مطلب محمد كاظم كاظمي در اين ارتباط

٭٭٭

.....كه جام باده بياور كه جام جم نخواهد ماند

حديث مور و حشمت سليمان4
قسمت سوم

* * *
چون عمر سليمان به آخر رسيد روزي سر از سجود بر آورد نباتي را ديد برسته، آن را پرسيد كه تو چه نامي.گفت: خرنوب؛ معني خرنوب آن باشد كه خرابي مملكت تو آمد [و نوبت ديگر آمد]، سليمن اندوهگن گشت بنشست و زار بگريست. و ملك الموت عادت داشتيد آمدن نزديك سليمن ، چون نزد وي آمد گفت: يا عزرايل؛ خويشتن را فرا من نماي بر آن هيأت كه جان ستاني. وي گفت: اين بي فرمان خداي نتوانم كرد، تا از خداي اذن يابم. آنگه برفت و از خداي تعالي اذن خواست و بيامد و خود را بر آن هيأت كه جان ستاند فرا سليمن نمود. سليمن بي هوش گشت، ملك الموت دست برفق بر سينهء وي نهاد تا با هوش آمد گفت: يا ملك الموت فريشته اي هست از تو بهوَل تر؟ گفت: من نزديك فريشته اي باشم كه گردن وي نزديك عرش خدايست و قدم وي از هفتم زمين به پانصد ساله راه فروتر، و گر خداي تعالي وي را فرمايد هفت آسمان و هفت زمين را در بر گيرد وي را هيچ رنج نرسد؛ و آن فريشته نزديك فريشته اي است كه سر وي نزديك عرش خدايست و قدم وي از هفتم رمين به هزار ساله راه فرو گذشته، گر خداي تعالي او را فرمايد هفت آسمان و و زمين را با دهن افگند بر وي آسان آيد؛ و آن فريشته اي است كه لب زَوَرين وي نزد عرشست و لب زيرين وي بتحت الثري، گر خداي تعالي او را فرمايد هفت آسمان و هفت زمين را بدم در دهن كشد و وي را از آن آگاهي نبود.



Thursday, March 04, 2004

٭٭٭

٭ من در اين گوشه ي دنياي بزرگ
نامش غربت ،
گاه گاهي د لكم ميتركد
با بغضي ...
چشمكم ميگريد
با حزني ...
شكرستان خيالم ، گاهي
چه غريب
چه شگفت
و خموش
زغم زمانه ، صد ها در سر
وسوسه ،
سودا دارد...
ولوله ، غوغا دارد ...
از درون جانم ، گاهي
ناله ها مي شنوم...
هوسي در سر دارم ،
از نان شبم واجب تر...
كه مثال مرغي آواره
برگ و بار و توشه ،
آشيان بگذارم
كوله را بردارم
بروم جايي كه
ناكجا ميگويند
"بيشه ي تنهايي"...
كوله ي خالي را ،
پر كنم از اميد
و به پايان ببرم
اين ره را ...
تا كه آرام شوم ،
رام شوم
پخته ز آن جام شوم ...
.............................
شعر ا ز : بچه محل
چين – 23/2/2004

٭٭٭



علي موسوي گرمارودي
زينب :
مستوره پاك پرده شب
اي پرده كائنات ، زينب
اي جوهر مردي زنانه
مردي ز تو يافت پشتوانه
اي چادر عفت تو لولاك
از شرم تو شرم را چگر، خاك
يك دشت ، شقايق بهشتي
بر سينه ز داغ درد، كشتي
اي بذر غم و شكوفه درد
بر دشت عقيق خون ، گل زرد
افراشته باد قامت غم
تا قامت زينب است پرچم
از پشت علي حسين ديگر
آنكه علي است زير معجر
چشمان علي ست در نگاهش
توفان خداست ابر آهش
در بيشه سرخ غم نوردي
سرمشق كمال شيرمردي
آن لحظه داغ پرفروزش
آن لحظه درد و عشق و سوزش
آن لحظه رفتن برادر
آندم كه تپيد عرش اكبر
آن لحظه واپسين رفتن
در سينه دشت تفته خفتن
ان لحظه دوري و جدايي
آن “آن “ اراده خدايي
چشمان علي ز پشت معجر
افتاد به ديدگان حيدر
خورشيد ستاده بود بي تاب
وآن ديده ماه غرقه آب
يك بيشه نگاه شير ماده
افتاده به قامت اراده
اين سوي ، غم ايستاده والا
آن سوي ، شرف ، بلند بالا
درياي غم ايستاده بي موج
در پيش ستيغ رفعت و اوج
اين ، دشت شكيب و غمگساري
آن قله اوج استواري
اين ، فاطمه در علي ستاده
وآن ، حيدر فاطمي نژاده
اين ، اشك ، حجاب ديدگانش
وآن ، حجب ، غلام و پاسبانش
شمشير فراق را زمانه
افكند كه بگسلد ميانه
خورشيد شد و شفق بجا ماند
اندوه ، سرود هجر برخواند
اين ، ماند كه با غمان بسازد
وآن رفت كه نرد عشق بازد ...



Tuesday, March 02, 2004

٭٭٭



سلام بر حسين
سلام بر تو اي خون خدا
سلام بر تو اي اسماعيل برگزيده خدا
سلام بر تو روزي که زاده شدي ، روزي که کشته شدي و روزي که بر انگيخته خواهي شد .
السلام عليک يا قتيل العبرات ...

سرسلسله قافله نور ، حسين
مولاي هزارها چو منصور ، حسين
لب تشنه ز همسايگي آب گذشت
آن ساقي آزاده و مخمور ، حسين
***
سرزمين کربلا پر لاله شد
وادي حزن و عزا و ناله شد
کربلا ميعاد عشق و درد و خون
صحنه شمع و گل و پروانه شد
***
آنروز غريبانه و تنها ، جان داد
پرورده آسمان به صحرا جان داد
اسرار شگفت عشق معنا مي شد
وقتي که عطش کنار دريا جان داد
***
شاه من پادشاه خوبيهاست
شاه من بي رقيب و بي همتاست
نام او مي برد دل از عالم
او حسين است و مادرش زهراست
***
فرصت دهيد گريه کند بي صدا ، فرات
زان تشنگان بگويد و زان ماجرا فرات

گرچه فرات بگذرد از دشت کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا فرات

با چشم اهل راز نگاهي اگر کنيد
در بر گرفته مويه کنان مشک را فرات

آري ! دل فرات پر است از نگفته ها
بسيار حرف ها که مرا هست با فرات

از بسکه تير بود و سنان بود و تيغ بود
هفتاد حجله بسته شد از خيمه تا فرات

***
در مشک تشنه ، آبي هنوز هست
اما به خيمه ها برسد با کدام دست ؟

شد شعله هاي العطش تشنگان بلند
باران تير آمد و بر چشمها نشست

ناگاه بانگ ساقي اول بلند شد :
پيمانه پر کنيد هلا ! عاشقان مست ...
***
آسمان آبي در مورد شيوه عزاداري در ميمه اصفهان نوشته و شعري بمناسبت اين روزها :
اي ساربان آهسته ران...کآرام جانم ميرود....

تويي آن غرق به خوني که بزرگ شهدايي
تو عزيز دل زهرا , تو حسين خون خدايي

سرت از پيکر پاکت که لب تشنه بريده؟
بدنت را که به خاک سيه اي کشته کشيده؟

به لب آب روان کشته ي لب تشنه که ديده؟
چه بود جرم و گناهت که مرمل به دمائي؟

تن عريان تو خونين به زمين در بر زينب .....

نبود بي تو دگر تاب و توان، ياور زينب
چه کند خواهر افسرده ،به هنگام جدايي؟

به بَرت خفته به خون قاسم و عبدالله و جعفر
به دم تيغ جفا ،کشته تو ديدي علي اکبر

نه سلاح و نه علم مانده ،نه عباس دلاور
همه ياران تو در کرب و بلا گشته فدايي..

***



Monday, March 01, 2004

٭٭٭


بنام عشق و بنام خدای عشق
کربلا صحنه بديع و بي نظير عشق بازي ناب است و اين ، مايه دلگرمي و غرور و شادي عاشقان و شيفتگان حضرت عشق است . اين تلالو و شادي و جوشش عشق است که پس از اين همه سال جانهاي شيفته را به جوشش و تپش مي آورد . اشکهايي که جاري مي شود پيش از آنکه اشک حرمان و درد ناشي از مصيبت باشد اشک غرور است براي آنها که مولايي دارند چون حسين و دلبري دارند چون اباالفضل . اين بر سر و سينه کوبيدنها دست افشاني دل سپردگاني است که تک مضرابهاي عاشقي اينگونه بي تابشان کرده است . يک جرعه و تنها يک جرعه نوشيدن کافي است تا مست گردي و بيقرار و بي تاب ...
السلام عليک يا قمر بني هاشم
تاسوعاي حسيني بر شيفتگان دستان بلند خدا تبريک و تسليت باد .

سقاي حرم رفت و دگر بار نيامد
شد آب دل تشنه لبان ، يار نيامد
خم شد کمر سيد و سالار شهيدان
زيرا که سپهدار و علمدار نيامد

***
اي تشنه لبي که آب شرمنده توست
هر قطره ز هر سحاب شرمنده توست
با سوز عطش گذشتي از آب فرات
والله که انتخاب ، شرمنده توست

***
کس همچو تو سقاي جگر تشنه نديد
شرمنده تو آب شد و آه کشيد
آندم که شفق ز روي ماه تو دميد
از داغ تو پشت عشق ناگاه خميد

***
اي ساقي سرمست ز پا افتاده
دنبال لبت آب بقا افتاده
دست و علم و اشک ، سه حرف عشق است
افسوس ز هم اين سه جدا افتاده
...